#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_308
از حرف مادر خنده ام گرفت . نسرين گفت :
- نه مادر ، به خاطر شيرين ناراحته .
مادر با تعجب نگاهي به من كرد و گفت :
- وا ، مگه چي شده ؟
- چيزي نشده . مجبور شدم برا فردا دعوتش كنم . مي ترسم باز مثل اون روز بهش روي خوش نشون ندين .
- مي خواستي چيكار كنم . نكنه توقع داري . همه مون جلوش كله ملق بزنيم . من ملاحظه پدرت رو مي كنم كه جلو اون خودشو برات لوس نكنه .
نمي دانستم چه بگويم . از ترس اين كه كار به بگو مگو بكشد ، اتاق را ترك كردم . پدر كه روي مبل سالن پذيرايي نشسته بود ، رو به من كرد و گفت :
- برا شام فردا بهتر نيست از رستوران غذا بگيريم ؟ هر چي فكر مي كنم ، از اينا برنمياد آبرومندانه از پنجاه شصت نفر پذيرايي كنن . نميشه با يه چلوكباب يا قيمه سرو ته قضيه رو هم آورد . لااقل چند جور غذا بايد سفارش بديم .
romangram.com | @romangram_com