#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_307

بعد از خوردن چاي و ميوه ، قرار گذاشتند صبح روز بعد با نسرين براي خريد به يكي از خيابانهاي بالاي شهر بروند . دعوت كرديم شام بمانند كه عذر خواستند و كفتند عده اي از بستگان در آپارتمان بهمن منتظرشان هستند . مادر بهمن با لهجه شيرينش مدام قربان صدقه نسرين مي رفت ، او را بوسيد و گفت فردا سر ساعت نه به اتفاق نوش آفرين منتظرشان باشد .

بعد از رفتن آنها چشمم به تابلوي قاليچه نفيسي با سبك و نقش (( صفحه 290 و 291 نيست )) مطمئن شدند براي فردا هيچ كم وكسري وجود ندارد و حتي محضر دار هم مي داند چه ساعتي مراسم عقد انجام مي شود ، با خاطري آسوده از ما خداحافظي كردند . بعد از رفتن آنها ، نوش آفرين كه گاهي در كمال سادگي بامزه هم بود ، رو به نسرين كرد وگفت :

- بهت حسوديم ميشه . پدر و مادر شوهرت خيلي خوب و با محبتن .

در عين حال ، از نسرين انتقاد مي كرد چرا از خريد بعضي چيزها چشم پوشي كرده . فرصت خوبي بود تا جريان دعوت از شيرين را با نوش آفرين و نسرين در ميان بگذارم . نوش آفرين بر خلاف نسرين كه ابراز خوشحالي كرد ، گفت :

- آخه داداش ، فكر نمي كني اگه شيرين بياد ، خيليا گله ميكنن چرا دعوتشون نكرديم ؟

با عصبانيت گفتم :

- توئم دست كمي از مادر نداري ، انگار چشم ديدن شيرين رو نداري . بدجوري از كوره در رفته بودم . خودم هم انتظار چنين برخوردي را نداشتم . نسرين مرا به آرامش دعوت كرد . مادر هراسان وارد اتاق شد و گفت :

- چي شده ، چرا ناراحتي نادر ؟ تا صيغه عقد جاري نشده ، اگه چيزي از پسره ميدوني كه ما خبر نداريم ، بگو .


romangram.com | @romangram_com