#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_306

پدر شيرين گفت :

- تو برو دخترم ، بالاخره نسرين خواهرشوهرت ميشه . خاطره ايه كه برا هميشه تو ذهن هر دوتون ميمونه . به سن و سال ما كه برسي ، با همين خاطره ها زندگي مي كني .

شيرين تا دم در همراهي ام كرد و خداحافظي كرديم .

با اين كه نزديك عيد بود و خياط ها به قول معروف فرصت سر خاراندن نداشتند ، براي عقد كنان نسرين به خياطي كه با فريدون آشنا بود ، سفارش كت و شلوار دادم و يكي دو بار به اتفاق شيرين براي پرو رفتم . خياط به خاطر دوستي با فريدون قول داده بود قبل از پانزده اسفند لباسم را حاضر كند .

بعدازظهر سيزده اسفند شيرين را كه قصد خريد داشت ، در مسير سرويس شركت نفت پارس سوار كردم و به سمت چهار راه امير اكرم و از آنجا به استانبول و لاله زار رفتيم . يكي دو ساعت به خريد گذشت . سپس سري به خياطخانه زديم ، كت و شلوار را تحويل گرفتيم و راهي شهرك غرب شديم . شيرين هنگام خداحافظي گفت :

- روز جمعه ساعت دو بعد از ظهر حاضر وآماده منتظرتم .

از شيرين انتظار نداشتم روز عقد كنان مرا با آن همه گرفتاري به شهرك غرب بكشاند . مي توانست با آژانس بيايد . به هر حال ، دوستش داشتم و او هم فهميده بود ناز و دستورش خريدار دارد .

ساعت از شش بعد از ظهر گذشته بود كه به خانه رسيدم . در بزرگ حياط باز بود . با ديدن دو اتومبيل بنز و بيوك ساخت ايران ، فهميدم مهمان هاي شيرازي آمده اند . با اتومبيل وارد خانه شدم و طوري پارك كردم كه بشود در را بست . از سرو صداي داخل ساختمان معلوم بود تعدادشان زياد است . به محض ورود من ، تقريباً سكوت برقرار شد . خانواده بهمن به اتفاق عمو ودايي و همسرانشان و يكي دو نفر ديگر كه براي اولين بار مي ديدمشان ، گوش تا گوش نشسته بودند اما از بهمن خبري نبود . سراغش را گرفتم . مادرش گفت دنبال عكاس و فيلمبردار و از اين جور كارهاست . آنها هم خدمت رسيده اند براي خريد عقد با ما مشورت كنند . نسرين مشغول پذيرايي بود . مادر كمي دست وپايش را گم كرده بود . طولي نكشيد پدر از راه رسيد . برخوردش خيلي گرم وصميمي بود و مرتب به آنها خوشامد مي گفت .


romangram.com | @romangram_com