#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_301

- به من خوش گذشت اما مادرت انگار دلخور به نظر مي رسيد .

خواستم دلخوري مادر را توجيه كنم اما شيرين زرنگ تر از آن بود كه باور كند . قرار شد همان روز همديگر را ببينيم و از نزديك صحبت كنيم .

طبق قرار ، شيرين در مسير شهرك غرب از سرويس پياده شد . سوارش كردم . از حالتش پيدا بود سخت گله مند است . بعد از چند لحظه سكوت گفت :

- مثل اين كه مادرت از من خوشش نمياد .

با دستپاچگي گفتم :

- بر عكس ، خيلي ازت تعريف مي كرد . مگه چي شده ؟

- اولش كه وارد شديم ، برخوردش خيلي خوب و صميمي بود اما يه دفعه تغيير حالت داد . شايد از اين كه باهات گرم گرفتم ، ناراحت شده .

- مادر بعد از مرگ ناصر دمدمي مزاج شده . چون به خلق و خوش آشنام ، زياد به دل نمي گيرم . بالاخره سن وسالي ازش گذشته ، اجتماعي نيس ، تو حال و هواي قديم سير ميكنه ، اونو با مادر خودت مقايسه نكن .


romangram.com | @romangram_com