#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_300

- مگه من نفهمم . يعني پير شديم و ديگه هيچي نمي فهميم .

من كه خيلي كلافه بودم ، گفتم :

- اي داد بيداد ، مثل اين كه بگو بخند شيرين همه رو به جون هم انداخته . كاش مثل چوب خشك يه گوشه مي نشست و صداش در نميومد .

پدر كه از زمان خوابش گذشته بود ، رو به مادر كرد و گفت :

- بسه زن ، اونقدر حرف رو كش نده . ديگه مثل مهين و دو تا دختراي خودمون نميتوني پيدا كني .

نوش آفرين و شوهر و بچه هايش خداحافظي كردند . من هم به اتاقم رفتم ، روي تخت دراز كشيدم و به سقف خيره شدم . آن روز از لحظه ورود شيرين و پدر و مادرش اضطراب داشتم . خلاصه از مهماني هيچ لذتي نبرده بودم . مي خواستم به شيرين زنگ بزنم اما دير وقت بود .

روز بعد كه به اداره رفتم ، همچنان دلشوره داشتم . مي ترسيدم شيرين از مادر دلگير شده باشد . به او زنگ زدم و بعد از احوالپرسي گفتم :

- اميدوارم ديروز خوش گذشته باشه .


romangram.com | @romangram_com