#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_299
محمد آقا نگذاشت جمله نوش آفرين تمام شود . با حالتي برآشفته ميان حرفش پريد و گفت :
يعني تو منو نمي خواستي ، بزور زنم شدي ؟
نوش آفرين كه از آنچه گفته بود پشيمان به نظر مي آمد ، سعي مي كرد به محمد آقا بفهماند منظور ديگري داشته . حالا بحث اين دو نفر شروع شده بود . با تلفن مادر بهمن در غروب همان روز و خبر آمدنشان به تهران خوشبختانه موضوع شيرين و بگو مگوي نوش آفرين و محمد آقا فيصله يافت و تا نيمه شب صحبت از كساني بود كه مي خواستند براي عقد دعوتشان كنند . بالاخره از بين بستگان ، بيست و پنج نفر را به قول خودشان گلچين كردند .
ساعت تقريباً يك بود . محمد آقا كه هنوز دلخور به نظر مي رسيد ، رو به نوش آفرين كرد و با كنايه گفت :
- خانم ، مجبورت نمي كنم . اگه دوست داري بريم خونه ، بچه ها دارن ميخوابن .
نوش آفرين گفت :
- عجب غلطي كردم ، حالا مگه ول ميكنه . والله بالله منظوري نداشتم ، مي خواستم به مادر بفهمونم از دختر مردم توقعي كه از ما داشت نداشته باشه .
مادر اخم كرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com