#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_298
پدر و آقاي راد گرم گفت و گو بودند و حواسشان به من و شيرين و حرص و جوش مادر نبود . پيش از اين كه شيرين و مادرش متوجه واكنش مادر شوند ، نسرين او را به آشپزخانه فرا خواند . من هم به بهانه اي دنبالشان رفتم . مادر گفت :
- واي خاك به سرم ، اين دختره چرا بزرگ كوچيك حاليش نيس . انگار از نادر سه تا بچه داره .
او را بوسيدم و گفتم :
- مادر ، لطفاً كاري نكنين كه بفهمن ازشون دلخورين . همه كه مثل هم نيستن . فرهنگ و آداب و رسومشون با ما فرق ميكنه .
نسرين اشاره كرد كه تنهايشان بگذارم . نزد شيرين برگشتم . انگار متوجه قضيه شده بود . ديگر بگو و بخند دقايق اول را نداشت و تا لحظه خداحافظي همصحبتش نسرين بود و حتي كلمه اي با هم حرف نزديم .
بعد از رفتن آنها ، مادر كلي نق زد . از شيرين ناراحت بود چرا موقع وارد شدن با من دست داد و نيشش تا بناگوش باز بود . مي گفت معني ندارد دختري كه هنوز عقد نشده تا اين حد سبك باشد . فردا كه عروسي كرد حتماً جلوي همه لخت راه مي رود . پدر هم به سنت ها پايبند بود اما وانمود مي كرد زمانه عوض شده . خودش را مثال مي زد كه حتي پس از تولد نوش آفرين ملاحظه مي كرد و جلوي خانواده با مادر حرف نمي زد .
خلاصه مادر آن طور كه انتظار مي رفت ، از شيرين خوشش نيامد . مي ترسيدم واكنش او عواقب ناگوار در پي داشته باشد . نوش آفرين سعي مي كرد به زبان ساده مادر را مجاب كند . گفت :
- مامان دوره زمونه خيلي فرق كرده . شما منو كه چشم و گوش بسته بودم با دختراي اين دوره مقايسه نكن . جرأت نمي كردم حرف بزنم . اولين خواستگار همين محمد آقا بود ، شما گفتين خوبه منم گفتم خوبه . تا همين چند سال ...
romangram.com | @romangram_com