#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_297
- تازگيا خيلي حاضر جواب شدي ، كم نمياري . چي شده ؟
- بالاخره مدتيه با تو نشست و برخاست دارم . ياد گرفتم كم رويي فايده نداره .
شام را در يكي از رستوران هاي خيابان پهلوي خورديم و حدود ساعت ده و نيم او را به خانه رساندم . موقع خداحافظي به شوخي گفتم :
- فقط منو بر خودت نگه دار ، از خلق و كارگر و كشاورز بيا بيرون .
- نكنه بعد از ازدواج اجازه ندارم اظهار نظر كنم ؟
- چرا حرف تو دهنم ميذاري . بعد از ازدواج تويي كه همه كاره زندگي من ميشي .
در حالي كه دست يكديگر را مي فشرديم ، نگاهمان را به هم دوختيم لبخندي زديم و خداحافظي كرديم .
زمان به سرعت برق مي گذشت . يكي از روزهاي تعطيل ، مادر خانواده شيرين را براي ناهار دعوت كرد تا بيشتر با هم آشنا شويم . نوش آفرين و محمد آقا هم آمده بودند . شيرين گويي سال ها عروس آن خانه است ، رفتارش خيلي خودماني و راحت بود . مادر ظاهراً از پررويي او خوشش نمي آمد . اخم هايش تو هم رفته بود . وقتي شيرين با من حرف مي زد يا شوخي مي كرد ، مادر لبش را بين دندان هايش مي گزيد و سر تكان مي داد . مات بودم چرا شيرين با آن همه مطالعه تفاوت دو فرهنگ را تشخيص نمي دهد .
romangram.com | @romangram_com