#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_302
- ديدي گفتم بايد مستقل زندگي كنيم . اگه قرار بود تو يه ساختمون باشيم و هر روز با هم رودرو شيم ، كلي دلخوري پيش ميومد.
- مادر عقايدي داره كه از نوجووني تو ذهنش شكل گرفته . نميتونه بپذيره دختر و پسر قبل از عقد به هم دست بدن يا با هم گرم بگيرن اما كلاً زن مهربونيه . ديشب من و نوش آفرين و نسرين خيلي باهاش صحبت كرديم . بعد از عقد مي فهمي چقدر با محبته .
- قبول دارم . مادر منم تا حدودي عقيده داره دختر و پسر بايد مراعات بزرگترا رو بكنن .
خلاصه به خير گذشت . شيرين موضوع اخم و تخم مادر را زياد كش نداد . براي اين كه خوشحالش كنم ، از طرف نسرين و پدر و مادرم او و خانواده اش را براي مراسم عقد كه قرار بود يك هفته بعد برگزار شود ، دعوت كردم . شيرين گفت :
- پدر و مادرم كه بعيده بيان ، اما من حتماً ميام ، به شرطي كه اسباب دلخوري نشم .
- چرا دلخوري ، بالاخره همه ميدونن من و تو نامزديم و بزودي عروسي مي كنيم .
به اتفاق شيرين براي دعوت از دايي و زن دايي و دختر بزرگشان كه شوهر داشت ، به مجيديه رفتيم و بعد هم سري به خاله در خيابان نيروي هوايي زديم و از او و حاج ماشاءالله دعوت كرديم .
از خانه خاله كه بيرون آمديم ، شيرين پيشنهاد كرد پياده از كوچه پس كوچه ها گذر كنيم ، شايد خاطرات گذشته در ذهنش تداعي شود . دلم نمي خواست ساكنين محل مرا با دختري غريبه ببينند . به خاطر شيرين پذيرفتم . سري به اتو شويي اكبر آقا زديم . شيرين گفت :
romangram.com | @romangram_com