#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_288

- نه ، اگه مجرد بودم خستگي نداشت . اين مهين بود كه خسته م كرده بود .

مادر گفت :

بيچاره مهين ، اگه ناز و كرشمه و ادا واطفار بلد بود ، اين طور خوار و خفيف نمي شد .

نيما كه گوشش به ما بود ، گفت :

- مامان مهين چي شده ، چيكار كرده ؟

صداي اتومبيل پدر كه آمد ، موضوع بحث عوض شد . نيما قبل از اين كه پدر وارد ساختمان شود ، خودش را به او رساند و صورتش را غرق بوسه كرد . هر دو داخل شدند . پدر هر وقت نيما را مي ديد ، ياد ناصر مي افتاد و اشك در چشمانش جمع مي شد اما سعي مي كرد خودش را كنترل كند .

نيما براي خواب خانه ما نمي ماند ، يعني مادرش اجازه نمي داد . دليل اصلي اش هم شب اداري بود كه به نظر مي آمد ناشي از اضطراب باشد . معمولاً بعد از ساعت ده او را نزد مادرش بر مي گرداندم و اغلب نسرين را هم با خود مي بردم تا دور از چشم پدر و مادر درد دل كنيم و راز دلمان را به هم بگوييم . آن شب هم پس از عبور از چند خيابان ، نيما روي صندلي عقب اتومبيل به خواب رفت . صحبت مهين پيش آمد . نسرين گفت :

- برا عقد كنون من روزشماري ميكنه .


romangram.com | @romangram_com