#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_287
مادر گفت :
- آره قربونت برم ، كم كم عادت مي كني .
مادر هميشه در خانه شكلات و شيريني و آجيل داشت . بشقابي پر كرد و جلوي نيما گذاشت . من هم لباس راحتي پوشيدم و كنار نيما نشستم . چيزي نگذشت كه نسرين خسته از راه رسيد . كمي بي حوصله به نظر مي رسيد . نيما را بوسيد و خودش را روي مبل انداخت . گفت :
- ديگه از دانشگاه خسته شدم ، كي ميشه اين چند ماه بگذره .
به شوخي گفتم :
- تو آدمي نبودي از درس و امتحان بيزار باشي . راستش رو بگو ، دلت برا عقد و عروسي لك زده يا واقعاً خسته شدي ؟
نسرين چهره در هم كشيد و گفت :
- چي ميگي داداش ، خودت آخرين ترم خسته نشده بودي ؟
romangram.com | @romangram_com