#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_286
- چرا چرا . امروز منتظرت بودم بابا .
- پس زود حاضر شو كه داره دير ميشه .
نيما كه از شادي در پوست نمي گنجيد ، مثل برق لباس هايش را پوشيد و دم در ايستاد . از مهين به خاطر پذيرايي اش تشكر كردم و به اتفاق نيما راهي خانه پدر شديم .
بين راه ، جريان خانه جديد را براي نيما كه متوجه تغيير مسير شده بود ، تعريف كردم و گفتم قرار است امروز او را به آنجا ببرم . وارد خانه خيابان ظفر كه شديم ، نيما با حالتي كه از خانه قبلي بيشتر خوشش مي آمده ، گفت :
- خونه تون اينجاس بابا ؟ اونجا كه خيلي بزرگتر بود . درخت داشت ، مي شد تو حياطش دوچرخه سواري كرد .
تشخيص نيما با اين كه سن وسالي نداشت ، درست بود . حياط خانه قبلي تقريباً سه چهار برابر حياط خانه جديد و خيلي دلبازتر بود .
مادر مثل هميشه به طرف نيما آمد . با آه و حسرت او را در آغوش كشيد و بوسيد . نيما به در وديوار و مبل و صندلي و فرش هاي نو خيره شده بود . شك نداشت آنجا خانه مادر بزرگش باشد . پرسيد :
- اينجا خونه خودتونه ؟
romangram.com | @romangram_com