#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_285

- بگذريم . اون روز خونه مادرتم گفتم . برا تو چه فرقي ميكنه . شنيدم خيلي خوشگل و دلفريبه و خيليم عاشق ، ازت خواستم طلاقم بدي .

من همان روز ز فرهاد طمع ببريدم

كه عنان دل شيدا به كف شيرين داد

اصرارم بي فايده بود . نمي خواست اصل قضيه را بگويد . همان موقع مادر مهين و نيما از راه رسيدند . نيما هاج وواج مانده بود . نمي دانم در آن لحظه چه از ذهن كوچكش گذشت . نگاهي به من و مادرش كرد و ناگهان خود را در آغوشم انداخت . هيجان زده پرسيد :

- اومدي من و مامان رو ببري خونه خودمون ؟

طبق معمول جوابي نداشتم . اشك در چشمان مادر مهين حلقه زد . در حال بغض نيما را بوسيدم و گفتم :

- مگه دلت بر مامان بزرگ تنگ نشده ؟ اومدم ببرمت پيش اون .

با خوشحالي گفت :


romangram.com | @romangram_com