#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_289

- قرار نبود مهين رو دعوت كنيم .

- خودش تلفني گفته احتياج به دعوت نداره .

از حرف هاي نسرين فهميدم تقريباً بيست و پنج نفر از بستگان بهمن قصد دارند براي مراسم به تهران بيايند . گفتم :

- خيلي خوب شد اومديم شمال شهر .

- تو جنوبي ترين منطقه تهرونم كه بوديم برا بهمن فرقي نمي كرد . اما شايد برا فاميلاش فرق كنه . بالاخره بعضيا عقلشون به چشمشونه .

صحبت عقد و عروسي من و زمان برگزاري آن پيش آمد . نسرين هم عقيده شيرين را داشت و با عقد و عروسي همزمان موافق نبود . مي گفت قوم و قبيله بهمن زيادند و از طرفي آداب و رسوم خاص خودشان را دارند . قرار است جشني هم در شيراز به پا كنند .

با دلخوري گفتم :

- از همه چيز شيرين خوشم مياد اما گاهي كه وارد سياست ميشه و چيزايي ميگه كه در حدو حدود يه دختر جوون مثل اون نيس . تعجب مي كنم .


romangram.com | @romangram_com