#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_280

- من كه از خدامه .

پدر به فكر فرو رفت . فهميدم از پيشنهادم بدش نيامده . گفت :

- ببينم خدا چي ميخواد .

نظر نسرين اين بود قبل از مراسم عقد از آن محل نقل مكان كنيم . مادر كه انگار مدت ها منتظر شنيدن چنين پيشنهادي بود ، گفت :

- قربون اين فكرت مادر ، من كه از اين خونه خيري نديدم . اون از ناصر جوون نازنينم ، اين از طلاق و طلاق كشي . همسايه هام كه خدا نصيب نكنه نظر تنگ و چشم شورن .

خلاصه همه چيز بر وفق مراد بود . به اتاقم رفتم و با خيال راحت خوابيدم .

طبق قرار ، روز بعد به اتفاق شيرين به خيابان ظفر رفتيم . صاحب آپارتمان كه به گفته شيرين دوست پدرش بود ، در بنگاه معاملات بين ميرداماد و ظفر منتظرمان بود . سوارش كردم و به سمت محل آپارتمان رفتيم كه حدود سيصد متر با جاده قديم فاصله داشت . واحدي كه قرار بود خانه بخت من و شيرين در آينده اي نه چندان دور شود ف در طبقه دوم واقع بود . در واحد سوم وچهارم دو خانواده ساكن بودند اما طبقه اول خالي بود . آپارتمان زيبايي بود ، يه مساحت يكصدو سي متر با سه اتاق خواب و هال وپذيرايي و كليه امكانات . شيرين با همان نگاه اول خوشش آمد . من هم پسنديدم . از موقعيت و شخصيت همسايه ها پرسيدم . صاحب آپارتمان كه شيرين او را آقاي نيكنام خطاب مي كرد و آدم خوبي به نظر مي رسيد ، بي اطلاع بود . گفت بنگاهدار را مي شناسد . با هم به بنگاه برگشتيم . بنگاهدار با زبان خاص خودش شروع كرد به تعريف كه خودش شاهد ساخت اين مجموعه بوده و سازنده اش مصالح درجه يك به كار برده . پرسيدم همسايه ها چه تيپ آدم هايي هستند . گفت :

- همسايه طبقه چهارم مهندس ذاكري آدم خيلي خوبيه و بهتر از اون آقاي زيارتي كه تازه ازدواج كرده و با پدرش شركت ساختماني دارن . آپارتمان طبقه چهارم ماه پيش پونصد هزار تومن معامله شده ، تا نظر آقاي نيكنام چي باشه .


romangram.com | @romangram_com