#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_279
- از بس نادر كم مياد خونه ما ، همه رو به تعجب انداخته .
شكر خدا دلشوره مادر هم بر طرف شد .
محمد آقا كه خورد و خوراكش زبانزد فاميل بود ، به قول خودش بساط كباب را در ايوان علم كرد و دود ودمي راه انداخت . همان جا سفره را پهن كردند . ضمن شام ، محمد آقا از نارضايتي مردم حرف مي زد . پيش بيني مي كرد بزودي تير آهن شاخه اي بيست تومان گران مي شود . بيشتر به فكر كسب و كار خودش بود تا مسايل سياسي و اجتماعي ، اما وانمود مي كرد از اوضاع و احوال جامعه با خبر است . خلاصه كلي از بازاري ها و رابطه شان با روحانيون مخالف حكومت گفت : من كه حوصله آن بحث ها را نداشتم ، به بهانه بي خوابي شب گذشته خداحافظي كردم و راهي خانه شدم .
ساعت ده بود كه به خانه رسيدم . براي اين كه پدر و مادر از دلواپسي و كنجكاوي در بيايند ، گفتم :
- رفته بودم راجع به آپارتماني كه قيمتش مناسبه با محمد آقا كه به اين جور كارا وارده و قيمت رو ميدونه ، مشورت كنم . تو رو خدا اينقدر دلواپس نباشين .
پدر محل آپارتمان را پرسيد و تا گفت محله اي اعيان نشين و آينده دار است ، از فرصت استفاده كردم و گفتم :
- كاش شمام اينجا رو ميفروختين و تو اون منطقه خونه ميخريدين .
مادر بدون لحظهاي درنگ گفت :
romangram.com | @romangram_com