#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_278

- اون روزا كه متأسفانه تو لاك خودم بودم و اصلاً شور و هيجان نداشتم . حالا كه همه وجودم يه پارچه آتيشه ، قصد داري خاموشش كني ؟

به شوخي گفت :

- اميدوارم اين آتيش هميشه شعله ور بمونه .

آن روز با همه اين صحبت ها به من خيلي خوش گذشت . شيرين اصرار داشت شام پيش آنها بمانم اما بيش از آن صلاح نديديم . قرار شد با صاحب آپارتمان خيابان ظفر هماهنگ كنند و روز بعد از آنجا ديدن كنيم .

ساعت از چهار بعد از ظهر گذشته بود كه خانه پدر شيرين را ترك كردم . تصميم گرفتم سري به نوش آفرين بزنم و از او بخواهم پدر و مارد را راضي به فروش خانه نيروي هوايي كند . خانه نوش آفرين در منطقه نوساز تهران پارس بود . در آن هشت نه سالي كه ازدواج كرده بود ، شايد براي چهارمين بار بود كه تنهايي به خانه اش مي رفتم . البته غير از ايام نوروز و تولد پسر و دخترش . دوبار هم من ومهين را دعوت كرده بود . در فاصله شهرك غرب تا تهران پارس كه حدود يك ساعت طول مي كشيد ، بيشتر به شيرين و پدرش و حرف هايشان فكر مي كردم . آن خانه بزرگ و لباس هاي شيك ، جشن نامزدي مفصل و بستگاني كه با اتومبيل آخرين سيستم به آنجا آمده بودند ، انتظار شيرين كه حتماً بايد آپارتماني زيبا در بهترين منطقه تهران داشته باشد و جهيزه اي كه مادرش برايش تدارك ديده بود ، با مرام سوسياليستي جور در نمي آمد . تا آنجا كه شنيده بودم ، بيشتر طرفدارهاي سوسياليسم يك مشت كارگز زحمتكش و كشاورز بودند . اهل سياست نبودم اما مي دانستم كسي كه گرسنگي نكشيده باشد ، درد گرسنه را نمي فهمد . با اين حال ، به خودم مي گفتم شايد اشتباه مي كنم ، شايد آنها وظيفه روشنفكري شان را مي شناسند و اين من هستم كه در انجام وظايف اجتماعي ام كوتاهي مي كنم .

حدود پنج و نيم در خانه نوش آفرين بودم . با شناختي كه از او و محمد آقا داشتم ، مطمئن بودم خانه هستند . بعيد بود غروب جمعه ، آن هم در فصل زمستان جايي بروند . حدسم درست بود . نوش آفرين در را كه باز كرد ، جا خورد . فكر كرد خبر بدي دارم كه سرزده سراغش آمده ام خنديدم و گفتم هيچ اتفاق ناخوشايندي نيفتاده و آمدم حال و احوالي از آنها بپرسم . بچه ها را بوسيدم و نشستم . نوش آفرين كه همچنان دل نگران به نظر مي رسيد ، برايم چاي آورد . ناچار شدم خيلي زود سر اصل مطلب بروم نفس راحتي كشيد و گفت :

- خدا شاهده فكرم هزار جا رفت . فكر كردم خداي نكرده اتفاق بدي افتاده يا اختلافي پيش آومده .

خلاصه خيالشان راحت شد . محمد آقا از پيشنهادم استقبال كرد و گفت شايد خودشان هم در صدد خريد خانه اي ديگر باشند . نوش آفرين هم راضي بود . قرار شد هر چه زودتر با مادر و پدر در ميان بگذارد . سپس قضيه خريد آپارتمان خيابان ظفر را پيش كشيدم . هر دو گفتند يكي از بهترين خيابان هاي تهران است . چون مطمئن بودم بايد شام را با آنها بخورم ، به خانه خودمان زنگ زدم . طبق معمول نسرين گوشي را برداشت . گفتم پيش نوش آفرين هستم . تعجب كرد . حالا بايد براي مادر قسم مي خوردم تا از دلواپسي درآيد . نوش آفرين با مادر صحبت كرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com