#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_272

توقع شامي به آن مفصلي نداشتيم . چند جور غذا و دسر تدارك ديده بودند كه حاكي از سليقه و مهماندوستي ميزبانان بود .

خلاصه شب نامزدي من و شيرين يكي از شب هاي فراموش نشدني بود و چه لذتبخش تر بود اگر چهار پنج سال پيش اين اتفاق مي افتاد و سايه مهين و نيما در زندگي ام نبود . پس از شام ، پدر و مادر شيرين به گرمي بدرقه مان كردند . شيرين آهسته در گوشم گفت :

- يادت باشه فردا با شيريني بري شركت .

و سفارش كرد يك جعبه شيريني هم به بخشي كه قبلاً كار مي كرده ، بفرستم .

نوش آفرين و محمد آقا كه دلشان براي بچه ها شور مي زد ، دم در از ما جدا شدند . قرار شد عمه ها و دختر عمه ام را آنها به خانه برسانند . خاله سوار ماشين پدر شد و نسرين هم در اتومبيل من نشست . بين راه صحبت اجتماعي بودن خانواده شيرين پيش آمد . خوشحال بوديم پدر از خودش انعطاف نشان داده و قضيه را به چشم معامله نگاه نكرده بود . اما مادر خيلي سرحال نبود . لابد به ياد شب نامزدي ناصر و مهين افتاده بود .

حدود نيمه شب بود كه به خانه رسيديم . پدر كه خوابش دير شده بود ، خيلي زود به رختخواب رفت . من و مادر و نسرين يكي دو ساعت بيدار مانديم و درباره خانواده شيرين و مراسم نامزدي حرف زديم . مادر گفت :

- آدماي خوبين اما كمي بي بند وبارن و محرم و نامحرم سرشون نميشه .

نسريه به دفاع از آنها گفت :


romangram.com | @romangram_com