#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_271

پدر از اين حكايت خوشش آمد و گفت شرايط آنها را مي پذيرد . قرار شد يك ميليون تومان مهريه بكنيم و جشن عروسي هم بگيريم . هلهله و شادي زن ها از سر گرفته شد من وشيرين طي مراسمي حلقه نامزدي در انگشت يكديگر كرديم و همگي به اتفاق مبارك باد گفتند . لحظات زيبايي بود . بالاخره به خواسته مان رسيده بوديم . اولين كسي كه من و شيرين را بوسيد و برايمان آرزوي خوشبختي كرد ، مادر بود . نمي دانم اشك شوق در چشمانش حلقه زده بود يا ياد ناصر افتاده بود . پدر هم مرا در آغوش گرفت و از خدا خواست زندگي گرمي در پيش داشته باشيم . پدر و مادر شيرين هم خيلي خوشحال به نظر مي رسيدند ، ما را بوسيدند و زندگي سرشار از خوشي و لذت برايمان آرزو كردند .

بعد از مراسم نامزدي ، منتظر بوديم مهمان ها خداحافظي كنند اما خانواده شيرين شام تدارك ديده بودند . رو كردم به شيرين و به شوخي گفتم :

- به اين ميگي مختصر ! كم از جشن عروسي نداره . كاش همين امشب ما رو دست به دست مي دادن .

شيرين با تعجب گفت :

- فكر نمي كردم به اين زودي خجالت و كم رويي رو كنار بذاري . آفرين ، مگه به حكايت عمو توجه نكردي ؟

خنديدم و گفتم :

- شوخي كردم . خدا بخواد ، يه جشني بگيريم كه سرو صداش گوش فلك رو كر كنه .

همان لحظه شايسته به او اشاره كرد . شيرين سراغ بقيه رفت كه بساط شام را آماده كنند .


romangram.com | @romangram_com