#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_270

با ديدن چند اتومبيل و سرو صدايي كه از خانه پدر شيرين به گوش مي رسيد ، فهميديم آنها عده بيشتري را دعوت كرده اند . با اين كه در حياط نيمه باز بود ، زنگ زديم . چند بچه كه مشغول بازي بودند ، ساكت شدند . از پشت آيفون خودمان را معرفي كرديم . چند لحظه بعد ، آقاي راد و همسرش و يكي دو نفر ديگر كه براي اولين بار مي ديدمشان ، به استقبالمان آمدند . بعد از سلام واحوالپرسي ، به طرف ساختمان رفتيم . شيرين در لباسي بلند به رنگ آبي روشن و با آرايشي ساده دم در كنار چند دختر جوان ايستاده بود ، خواهرش شايسته و همسرش امير حسين را كه گفته بود مهندس كشاورزي است ، به ما معرفي كرد . از چهره حندان شايسته پيدا بود خوشحال است . دختر جوان كه همه فاميل و تقريباً هم سن و سال شيرين بودند ، نگاه از من بر نمي داشتند . با تك تك آنها اشنا شديم . هنوز ننشسته بوديم كه عده اي از قوم و خويش هاي نزديك مادر شيرين وارد شدند . كم كم به جمع مهمان ها اضافه شد . يك آن فكر كرديم نكند مراسم نامزدي مختصر با جشن عقد يا عروسي اشتباه شده . شيرين با رفتار معقولش سعي مي كرد خودش را در دل پدر و مادر و بقيه جا كند . زيبايي و خوش اندامي او واقعاً به چشم مي آمد ، طوري كه نوش آفرين كه معمولاً دنبال زيبايي نبود و بيشتر روي نجابت و خانه داري و كدبانويي زن تأكيد داشت ، كلي از زيبايي شيرين تعريف كرد . دخترها مشغول پذيرايي از مهمانان شدند . خواهر شيرين براي گرم كردن مجلس ، سراغ ضبط صوت رفت و طولي نكشيد نواي موسيقي شاد همراه با صداي خواننده اي كه تازه گل كرده بود ، در فضاي هال و پذيرايي نه چندان بزرگ آنجا پيچيد . شيرين آن طور كه انتظار داشتم ، تحويلم نمي گرفت . ته دلم دلخور بودم . بالاخره در فرصتي كوتاه از او گله كردم . خنديد و گفت :

- من وتو كه مال هم شديم ، نبايد خودمونو برا هم لوس كني . از اون گذشته ، ما تو سني نيستيم كه بخوايم با ناز و كرشمه تو دل هم جا وا كنيم . و براي اين كه دلم را بدست بياورد ، گفت :

- شيطون امشب خيلي خوش تيپ شدي .

- تو كه محشر كردي .

از نظر خانواده شيرين صحبت ما در جمع اشكالي نداشت اما براي پدر و مادر گناه كبيره به حساب مي آمد . خوشبختانه آنها سرشان گرم حرف بود و ما هم در پناه ديوار اِل مانند بين هال و پذيرايي چند جمله رد و بدل كرديم . البته شيرين هم با فرهنگ خانواده ما آشنا بود و مي دانست بايد به عقيده پدر و مادر احترام بگذارد .

هلهله و شادي مهمان ها هر لحظه بيشتر و رفتارشان با ما خودماني تر مي شد . پدر و عمو گرم صحبت با آقاي راد و عمو و دايي شيرين بودند . من و پسردايي و شوهر خواهر شيرين جوان تر از بقيه مردها بوديم . سعيد ، پسر دايي شيرين ، رئيس يكي از بخش هاي اداره دارايي بود و همسر و پسري دو ساله داشت . با هم مشغول صحبت شديم . معلوم بود از حكومت ناراضي است . از جو حاكم در ادارات ، گراني ، حقوق كم و وضع نابسامان مملكت انتقاد مي كرد . مي گفت ثروت كشور دست عده اي محدود است و شاه با بي كفايتي و سياست هاي غلطش مملكت را به اين روز انداخته . از حرف هايش سر در نمي آوردم ، يعني حواسم سر جايش نبود كه بخواهم اظهار نظر كنم .

شوهر خواهر شيرين توپش خيلي پر بود . شمشير را از رو بسته بود و از كسي ترس و واهمه نداشت . اگر در آن جمع كسي پيدا مي شد و از محسنات حكومت مي گفت ، شايد با او گلاويز مي شد . پدر از بازار و صادرات چرم با هم سن وسال هايش حرف مي زد . عموي شيرين كه داديار دادگستري بود ، مي گفت هر روز تعداد پرونده ها بيشتر مي شود . خلاصه از هر دري حرف به ميان آمد . زن ها هم سرشان به كار خودشان بود . خنده وشادي به اوج رسيده بود . كم كم صحبت من و شيرين پيش آمد . با اشاره عموي شيرين ، تقريباً سكوت برقرار شد . همان طور كه گفتم ، اقاي راد اعتقاد به مهريه سنگين نداشت اما برادرش تجربه چندين ساله اش در امور قضايي را به رخ مي كشيد و مي گفت قبول دارد خوشبختي دختر به مهريه زياد نيست ولي گاهي اوقات سرنوشت ساز است . آن گاه داستاني نقل كرد كه بي ربط به موضوع نبود . گفت :

- قديما خونواده پسري كه از دختري كه محل زندگيش چند آبادي بالاتر از آبادي خودشون بود خواستگاري ميكنن . پدر دختر بلافاصله و بدون هيچ شرط و شروطي راضي ميشه دخترش رو به پسره بده . غروب كه ميخواستن عروس رو ببرن خونه دوماد ، بايد از رودخونه رد ميشدن . رودخونه طغيان ميكنه . از عروس غافل ميشن . هر كي سعي ميكنه خودشو نجات بده ، چرا كه عروس براشون ارزون در اومده بود . پدر عروس دخترش رو نجات ميده و ميبره خونه ، ميگه حالا قضيه فرق كرده . چند بار تونا رو به ده خودشون ميكشونه و بالاخره به شرط مهريه سنگين و شيربها و جشن مفصل حاضر ميشه دخترش رو به پسره بده . پدر پسر قبول ميكنه اما حيرون از اين كه چرا بار اول قضيه رو ساده گرفته بودن و اين بار اينقدر سختگير شدن . روزي كه قصد داشتن عروس رو ببرن خونه دوماد ، موقع رد شدن از رودخونه خيلي مواظب بودن . بار اول چون دخترو مفت به چنگ آورده بودن ، اگه تو رودخونه غرق مي شد ، ضرري متوجه پدر دوماد نبود ، اما حالا براشون گرون تموم شده بود ، مراقب بودن غرق نشه .


romangram.com | @romangram_com