#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_269

- وا ، مگه ميشه زن شوهرش رو دوست نداشته باشه . اونم خيلي دوستم داره .

به شوخي گفتم :

- اگه پولدار نبود چي ؟

نوش آفرين ساكت شد . مانده بود چه بگويد . ديگر فرصت صحبت نداشتيم . به محمد آقا اشاره كردم پشت سر من و پدر حركت كند و چند لحظه بعد هر سه جلوي خانه پدر شيرين توقف كرديم . همگي پياده شديم . مادر كه خودش را خندان نشان مي داد ، رو به محمد آقا كرد و گفت :

- چه عجب كار و گرفتاري رو بهونه نكرده محمد آقا !

- آخه يه برادر زن كه بيشتر ندارم .

بلافاصله متوجه شد نبايد در آن موقعيت مادر و پدر را ياد ناصر مي انداخت . با زرنگي تمام حرف تو حرف آورد و گفت :

- كاش منم يه سبد گل مي گرفتم تا ارادتم رو به مادر زنم نشون بدم .


romangram.com | @romangram_com