#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_268
- آخه مهين كه زن فهميده و با شعوريه ، نميدونم چرا امروز باعث دردسر شد .
نوش آفرين ساكت شد اما ناراحت بود . خواستم او را از آن حالت درآورم . سراغ شوهرش را گرفتم و پرسيدم :
- مگه قرار نبود محمد آقا بياد ، نكنه بازم كار داره ؟
- نه داداش ، ادرس خونه شيرين رو كه بهش دادي . بعيد نيس زودتر از ما رسيده باشه . اين طورام كه فكر ميكنين نيس ، اگه قول بده پاش واميسته .
همچنان كه گرم صحبت بوديم ، درست سر خياباني كه خانه آقاي راد در آن واقع بود ، به اتومبيل محمد آقا برخورديم . بيشتر از ما نوش آفرين خوشحال شد . انگار سال ها شوهرش را نديده بود . نزديك بود خودش را از اتومبيل پرت كند .
خنديدم و گفتم :
- خوش به حال محمد آقا كه اينقدر دوسش داري .
نوش آفرين با تعجب گفت :
romangram.com | @romangram_com