#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_273
- همه آدما كه مثل همديگه فكر نمي كنن . مهم انسانيته .
مادر از فكر مهين بيرون نمي آمد ، آهي كشيد و گفت :
- بنده خدا مهين ، معلوم نيس امشب چه حالي بوده .
ساعت از يك گذشته بود . براي اين كه موضوع كش پيدا نكند ، از جايم بلند شدم و صورت مادر را بوسيدم . به او اطمينان دادم شيرين عروس دلخواهش خواهد بود .
روز بعد سر راه چند جعبه شيريني خريدم و به شركت رفتم . فريدون كه در جريان مراسم نامزدي بود ، به من تبريك گفت . همكاران مرد از اين كه من و شيرين به هم رسيده بوديم ، اظهار خوشحالي مي كردند اما زن ها اخم در چهره داشتند و بفهمي نفهمي متلك بارم مي كردند .
همان روز به شيرين زنگ زدم و گفتم بعد از وقت اداري روبروي نفت پارس منتظرم باشد . كمي زودتر خودم را به محل رساندم تا زياد منتظر نماند . شيرين با چند تا از همكاران زن از در بيرون آمد . همگي سوار اتومبيلم شدند . تعجب كردم . ما را به هم معرفي كرد و گفت :
- همكارام شيرين رو كه من باشم ديده بودن و دوست داشتن فرهاد رو ببينن تا قصه شيرين و فرهاد به دلشون بچسبه .
يكي از آنها به شوخي گفت :
romangram.com | @romangram_com