#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_266

پدر گفت :

- درسته من سواد درست و حسابي ندارم اما به اندازه موهاي سرم تجربه دارم . مطمئن باش آتيش اين عشق و عاشقي خيلي زود فروكش ميكنه و يه سال ، دو سال ، حداكثر سه سال ديگه شيرين يه زن عادي ميشه . ما گفتيم ، ميخواي قبول كن ميخواي نكن . شايد تو دلت بگي پدر نميفهمه ، خود داني . منتظر جوابم نيستم .

از حرف هايش سر در نمي آوردم ، آن را به حساب تعصبي گذاشتم كه روي نوه عمويش داشت .

كم كم آماده شديم . بهترين لباسم را پوشيدم . صبح همان روز هم به آرايشگاه رفته بودم . نوش آفرين هر چه طلا داشت ، به خودش آويزان كرده بود . نسرين آرايش مختصري كرده بود . پدر هم كه به ندرت كت و شلوار مشكي مخصوص مهماني را به تن مي كرد ، به خاطر من حسابي به خودش رسيد . مادر گرچه دل ودماغ نداشت ، سعي مي كرد به ميل من رفتار كنه . خاله و عمه ها و دختر عمه ام كه دو سالي از ازدواجش مي گذشت با زن عمو و دختر عمويم كه او هم شوهر داشت ، پچ پچ مي كردند . معلوم نبود چه مي گفتند . خلاصه آن شور و هيجاني كه انتظار داشتم ، در پدر و مادر و بستگانم نمي ديدم . تنها كسي كه خوشحالي اش را بروز مي داد ، نسرين بود كه به او هم شك كرده بودم . در دلم گفتم شايد اين همه شادي به خاطر آن است كه به زودي با بهمن سر سفره عقد مي نشيند .

نزديك غروب با دو تا اتومبيل خانه را ترك كرديم . سر راه سبد گلي را كه سفارش داده بوديم ، از گل فروشي گرفتيم . نيما به گمان اين كه همراهمان مي آيد ، شادي مي كرد اما وقتي جلوي خانه مادربزرگش توقف كرديم ، آه از نهادش بلند شد . نگاه ملتمسش جگرم را سوزاند . نسرين با درايت و چرب زباني گفت جشني در كار نيست و روز بعد حتماً او را به سينما مي برد . نيما در حالي كه دست در دست نسرين و بغض در گلو داشت ، نگاهي به من انداخت و آه كشيد . چيزي نمانده بود گريه ام بگيرد .

نسرين نيما را دم در تحويل مادرش داد . تقريباً يك ربع با هم صحبت كردند . بي اختيار بوق زدم كه زياد معطلمان نكند . نسرين كه فهميده بود حوصله صبر كردن ندارم ، از مهين خداحافظي كرد و سوار شد . به محض اين كه نشست ، نوش آفرين پرسيد :

- مهين چي مي گفت ؟

- برا نادر آرزوي خوشبختي مي كرد . نوش آفرين لب باز كرد و دوباره براي مهين دلسوزي كند كه بي اختيار عصباني شدم و گفت :


romangram.com | @romangram_com