#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_265
- چه فرقي ميكنه ، مهم اينه كه بالاخره نادر و شيرين به خواسته شون رسيدن .
اسم شيرين رو كه آورد ، تعجبم بيشتر شد . با اين كه نمي خواستم با او همصحبت شوم ، پرسيدم :
- تو ديديش ؟
جواب ندا . از جايش بلند شد و گفت :
- به هر حال مباركه .
دست نيما را گرفت كه با خودش ببرد . نيما دستش را به زور از دست مادرش جدا كرد . دلش نمي خواست برود . مادرش با اصرار و حتي او را تهديد به تنبيه كرد . نيما پا به زمين مي كوبيد و به پهناي صورت اشك مي ريخت . مي گفت دوست دارد پيش من و مادر بزرگ و عمه نسرين بماند . بالاخره قرار شد غروب كه به خانه آقاي راد مي رويم ، او را تحويل مادرش دهيم .
تو اين فكر بوديم مهين كجا شيرين رو ديده . نسرين گفت شايد تعقيبشان كرده و شايد هم نامه شيرين را خوانده . مادر مي گفت بالاخره بو برده كه تصميم به طلاق گرفته . نوش آفرين چيزي به عقلش نمي رسيد ، فقط براي مهين دلسوزي مي كرد و مي گفت زني تا اين حد با گذشت و عاقل و بردبار سراغ ندارد . آرزويش اين بود از شيرين دست بكشم و دوباره با مهين زندگي كنم كه غير ممكن بود . نيما كه مادرش را راضي كرده بود چند ساعتي بيشتر پيش من بماند ، در عالم خودش خوشحال بود و در عين حال كنجكاو چرا ديگر با او و مادرش زندگي نمي كنم . مي پرسيد قرار است كجا برويم ، چرا مادرش مرتب گريه مي كند و ...
ساعت از چهار گذشته بود كه سرو كله فاميل ها پيدا شد . پدر هم زودتر از هميشه به خانه برگشت . نيما را كه ديد ، جا خورد . نمي خواستيم جريان آمدن مهين را به او بگوييم اما آن قدر كنجكاوي كرد كه فهميد . كاملاً پيدا بود كه ناراحت شده . نگران بودم مبادا با چهره عبوس و درهم با شيرين و خانواده اش روبرو شود . خواهش كردم عكس العملي نشان ندهد كه خداي نكرده باعث دودلي شيرين و خانواده اش شود .
romangram.com | @romangram_com