#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_263

- انگار مزاحم شدم ، نكنه فراموش كردين من غريبه نيستم . بالاخره نادر بايد ازدواج مي كرد . همه فاميل ميدونن امشب مراسم نامزديشه .

مادر كه سعي مي كرد بر اعصابش مسلط باشد ، با خنده زوركي گفت :

- جلو قسمت رو نميشه گرفت ، توئم بايد شوهر كني .

مهين با تأسف سري تكان داد و گفت :

- تو بيست و نه سالگي دو تا شوهر بس نيست زن عمو ! نه ، ديگه نه ، شوهر من نيماس .

گوشه اي نشستم و در فكر فرو رفتم . نيما از كنارم جنب نمي خورد . گاهي به من و گاهي به مادرش نگاه مي كرد . به نظر مي رسيد خيلي حرف دارد اما نمي داند چطور به زبان بياورد . نسرين گفت :

- كي فكر مي كرد كار به اينجا بكشه . مهين كه انگار منتظر همين جمله بود ، گفت :

- معلوم نيس عاقبت چي ميشه . سرنوشت ادما رو كمي شانس و اقبال تعيين ميكنه اما عقل و دورانديشي حرف اول رو ميزنه كه من نداشتم .


romangram.com | @romangram_com