#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_262

مادر و نوش آفرين در تهيه و تدارك مراسم عقد نسرين و بهمن بودند . هر شب صحبت از نحوه مراسم بود و گهگاه هم از شيرين كه قرار بود براي هميشه شريك زندگي ام شود ، حرفي به ميان مي آمد . نوش آفرين زني مقتصد و در عين حال زيرك بود ، پيشنهاد كرد همزمان با عقد نسرين و بهمن ، من و شيرين هم به عقد هم در بياييم . از طرز صحبت او و مادر پيدا بود مرا در حاشيه قرار مي دهند . پدر هم حرفي نداشت . گفتم مهم نظر شيرين است .

قضيه را با شيرين در ميان گذاشتم . نپذيرفت و دليلي آورد كه قانع كننده بود . گفت :

- يكي از لحظات فراموش نشدني زندگي يه دختر ساعتيه كه اونو به عقد مرد دلخواهش در ميارن و خاطراتيه كه از مهموناي اون مراسم تو ذهنش ميمونه . اگه دو دوماد با همديگه سر سفره عقد بشينن ، معلوم نميشه مهمونا با كدوم خونوداه نسبت دارن و همه چي با هم قاطي ميشه . خلاصه لطفي نداره .

خلاصه شيرين راضي نبود . قرار شد قبل از جشن عقد نسرين و بهمن ، طي مراسمي مختصر رسماً نامزد شويم و خرداد بعد ازدواج كنيم . پيشنهاد شيرين را پذيرفتم و مادر و پدر هم بالاخره راضي شدند .

براي مراسم نامزدي كه در خانه شيرين برگزار مي شد ، چند نفر از بزرگان فاميل را دعوت كرديم ؛ عمو و زن عمو با دخترشان ، دو عمه و يكي از دختر عمه ها ، خاله و پسر عمويم مصطفي كه چند سالي از من بزرگتر بود و با او دوستي مختصري داشتيم . دو روز قبل از مراسم ، من و شيرين براي انتخاب حلقه نامزدي به بازار طلا فروشان تهران رفتيم و به سفارش پدر از طلافروشي كه دوستش بود ، حلقه اي زيبا خريديم . قيمت را كه پرسيديم ، گفت با حاج آقا حساب و كتاب دارد . هر چه اصرار كرديم ، پول نگرفت .

بعد از ظهر روز نامزدي بود و خودمان را براي مراسم آماده مي كرديم . در حالي كه مشغول كادو كردن چند قواره پارچه نفيس بوديم ، زنگ در به صدا درآمد . فكر كرديم فاميل ها هستند . رفتم حياط و در را باز كردم . جا خوردم . مهين و نيما بودند . نيما تا مرا ديد ، خودش را در آغوشم انداخت و غرق بوسه ام كرد . مهين بدون اين كه منتظر تعارفم باشد ، وارد خانه شد و گفت :

- مگه مي شد تا اينجا بيام و سري به زن عمو نزنم .

مهين بعد از جدايي ، اولين بار بود كه سرزده به خانه ما مي آمد . حدس زدم از نامزدي من و شيرين باخبر شده و براي كنجكاوي آمده . با خوش رويي و خنده حالم را پرسيد و تبريك گفت . سپس من و نيما را تنها گذاشت . نمي خواستم وارد جمع زن ها شوم . دست نيما را گرفتم كه به طبقه دوم بروم اما او كشان كشان مرا به طرف مادرش برد . مهين با ديدن شيريني و بسته كادو بار ديگر تبريك گفت . مادر اخم هايش تو هم رفته بود و نسرين و نوش آفرين دست و پايشان را گم كرده بودند . تا چند دقيقه همگي ساكت بودند . مهين زني زيرك و در عين حال با شعور بود . خيلي زود به حالت غير عادي ما پي برد و بدون كوچكترين ناراحتي گفت :


romangram.com | @romangram_com