#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_261
- يعني چي مامان ، فكر مي كردي سنش كمه ؟ من كه گفته بودم ليسانسيه ادبياته و همكاريم .
- نميدونم فكر مي كردم از اين دختراس كه هنوز دهنشون بوي شير ميده . ماشاالله هم خيلي خوشگله هم خيلي فهميده .
پدر بيشتر از آقاي راد خوشش آمده بود و بعيد مي دانستم به شيرين توجه كرده باشد . به هر حال ، جاي شكر داشت كه پدر و مادر بهانه اي پيدا نكردند و بدون شك و ترديد رضايت به اين ازدواج دادند .
در اين بين ، خانواده بهمن مرتب زنگ مي زدند و اصرار داشتند تا پايان سال نسرين را عقد كنند . نظر پدر و بخصوص مادر اين بود كه نمي شود با يك جلسه خواستگاري دختر را سر سفره عقد نشاند . از طرفي ، راه دور شيراز تا تهران براي خانواده بهمن مشكل ايجاد كرده بود . خلاصه دوبار احمد خان و همسر و دخترش بهدخت به تهران آمدند . همه شرايط پدر را هم با كمال ميل پذيرفتند . احمد خان چون يقين داشت پسرش تا آخر عمر با نسرين زندگي مي كند ، براي اطمينان پدر خانه امير آباد را كه براي بهمن خريده بود ، به عنوان پشتوانه مهريه پيشنهاد كرد . قرار شد روز پانزدهم اسفند مراسم عقدي تقريباً خصوصي برگذار شود . جشن عروسي مفصل را به اواخر فروردين موكول كردند .
نسرين به آرزويش رسيده بود . از لحاظ جهيزيه هم مشكلي نداشت . بنا شد هر چه كم و كسر دارند ، به سليقه نوش آفرين كه از پدر بازاري تر بود ، تهيه كنند .
نسرين دلش مي خواست هر چه زودتر تكليف من و شيرين روشن شود . نگران بود مبادا اختلاف فرهنگي دو خانواده مشكلي پيش بياورد . آقاي راد با پدر زمين تا آسمان فرق داشت . هرگز بازار گرمي نمي كرد و دلش نمي خواست پدر و مادر مرا در دست اندازهاي قبل از ازدواج بيندازند . همين مادر را به شك انداخته بود نكند مجبور شده اند دخترشان را مفت و شايد با مهريه ناچيز به من بدهند . هر چه به مادر مي گفتم زمانه فرق كرده و اين روزها ارزش آدم ها به شعور و معرفت و موقعيت اجتماعي آنهاست نه مهريه و شير بها ، قانع نمي شد . در هر صورت ، من به طرز فكر مادر يا پدر كاري نداشتم ، مهم شيرين بود . تنها خواسته شيرين اين بود كه مستقل و دور از پدر و مادر زندگي كنيم . به آپارتمان اجاره اي هم راضي بود . بارها درباره استقلال با هم صحبت كرده بوديم . عقيده داشت يكي از علت هاي بگو مگو و احياناً كينه و دشمني بين مادر شوهر و عروس ، با هم زندگي كردن است . پدر حرفي نداشت اما مادر دلخور بود . مي گفت نسرين كه به خانه شوهر مي رود و شايد براي هميشه ساكن شيراز شود . اگر من هم از آن خانه بروم ، از تنهايي دق مي كند . بالاخره با وساطت نوش آفرين و نسرين ، قانعش كرديم . گفتيم هرگزتنهايش نمي گذاريم .
چيزي كه نگرانم مي كرد ، علاقه بيش از حد نيما به من بود . مهين هفته اي يكي دو بار زنگ مي زد و مي گفت بهانه مرا گرفته . من گهگاه سري به نيما مي زدم و او را به گردش مي بردم . از اين مي ترسيدم علاقه من و نيما به يكديگر باعث حساسيت شيرين شود . گاهي كه صحبت نيما و علاقه اش به من پيش مي آمد ، مي گفت نيما كم كم بايد بفهمد پدرش نيستم . حتي تأكيد داشت وابستگي ام را به او كم كنم و برايش فقط عمو باشم . مي گفت مهين توانايي اين را دارد كه براي نيما هم پدر باشد هم مادر . احتمال مي داد به بهانه نيما بخواهد با من آشتي كند .
از حرف هايش معلوم بود دلش نمي خواهد به كسي غير از او وابسته باشم .
romangram.com | @romangram_com