#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_260
- حاج آقا ، ديگه مثل قديما نيس كه برا بچه هامون تعيين تكليف كنيم . وظيفه مون اينه به عنوان آدماي با تجربه راه و چاه رو نشونشون بديم و اگه در انتخابشون اشتباه كردن ، بهشون گوشزد كنيم . ماشاالله هر دو دانشگاه ديده و عاقل و بالغن ، مسئوليت عاقبتشون با خودشونه .
در دلم گفتم من كه تجربه پدر را نداشتم ، روزي كه مهين را براي من انتخاب كرد و مرا در رودربايستي قرار داد ، مي دانستم اشتباه مي كند .
نيست كه فقط كوچكترها مرتكب اشتباه مي شوند .
خلاصه آن شب به خوبي و خوشي گذشت . پدر ترديدي نداشت كه با خانواده اي محترم وصلت مي كنيم . مادر هم شيرين را پسنديد و در ميان بدرقه گرم آنها و به اميد روزي كه هر چه زودتر عروسي من و شيرين سر بگيرد ، خداحافظي كرديم .
در فاصله بين شهرك غرب تا فرح آباد بيشتر صحبت از شيرين بود .
مادرگفت :
- اولش فكر مي كردم سن و سالي نداره ، دلم شور مي زد . حالا كه ديدم يكي دو سال اختلاف سن دارين ، دلم قرص شد .
با تعجب گفتم :
romangram.com | @romangram_com