#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_259
- بله آقا جون ، يه بار با پدرش صحبت كردم . هنوز مهين رو طلاق نداده بودم .
يك لحظه از حرفم پشيمون شدم . پدر اخم هايش تو هم رفت . درصدد توجيه برآمدم و گفتم :
- شيرين تو شركت نفت كار ميكنه ، همكاريم . پدرشم به اداره رفت و اومد داشت ، من و شما رو خوب ميشناسه .
سر راه دسته گلي بزرگ و يك جعبه شيريني خريدم . مادر با كنايه گفت :
- هيچ وقت تو رو به اين دست ودلبازي نديده بودم مادر ، خوش به حال دختره .
سر ساعت جلوي خانه پدر شيرين توقف كردم . از خوشحالي روي پا بند نبودم . هرگز تصور نمي كردم مهين به اين راحتي از من جدا شود و پدر و مادر كه مهين را خيلي دوست داشتند به خواستگاري دختر مورد علاقه ام بيايند . در حالي كه دل تو دلم نبود ، دكمه آيفون را فشار دادم . در كه باز شد ، شيرين و پدر و مادرش به استقبالمان آمدند . پدر تا نگاهش به آقاي راد افتاد سلام گرمي كرد و دستش را فشرد . معلوم بود او هم آقاي راد را مي شناسد . به اتفاق وارد ساختمان شديم . خوشبختانه كسي را دعوت نكرده بودند . پدر و آقاي را كه گويا در انجمن محل با هم آشنا شده بودند ، گرم صحبت شدند . مادر چشم از شيرين كه خيلي ساده خودش را آراسته بود ، بر نمي داشت . از نگاهش متوجه شدم او را پسنديده و از خانواده اش خوشش آمده . مثل اغلب خواستگاري ها ابتدا حرف هاي متفرقه به ميان آمد . مادر شيرين براي ناصر خدابيامرزي طلب كرد و روزي را كه به ديدن مادر آمده بود ، يادآور شد . آقاي راد كه اهل سياست بود ، حكومت را محكوم مي كرد و پدر عقيده داشت هر چه خواست خدا باشد ، همان مي شود . مادر هم گفت جلوي قسمت را نمي توان گرفت . تقريباً يك ساعت گذشته بود كه پدر رفت سر اصل مطلب و گفت :
- به هر حال شما گذشته ما و نادرو ميدونين . اومديم از دخترتون خواستگاري كنيم . باعث سعادته با خونواده اي مثل شما وصلت كنيم .
پدر شيرين گفت :
romangram.com | @romangram_com