#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_258

- هر چه بيشتر بهمن رو بشناسم ، بعد از ازدواج راحت تر با هم كنار ميايم .

من هم گفتم :

- نه من جوون بي تجربه م نه اون . هر دو عاقل و بالغيم و بايد راجع به آينده حرف بزنيم .

چيزي به نيمه آذر نمانده بود . من و شيرين تلفني با هم تماس داشتيم و گاهي هم يكديگر را مي ديديم . پدر و مادر آماده شده بودند . رسماً از شيرين خواستگاري كنند . بعد هم نوبت نامزدي نسرين بود . دو سه روز قبل از خواستگاري ، در يكي از پارك هاي تهران با شيرين وعده گذاشتم . آن روز خوشحال تر از روزهاي گذشته بوديم . به شيرين گفتم :

- پدرم بازاريه و با حساب و كتاب به هر چيزي نگاه ميكنه . اگه ميون حرفاش چيزي گفت كه خوشايند پدرت نبود ، دلخور نشو . مهم منم كه با تموم وجود دوستت دارم .

شيرين از پدرش تعريف كرد كه آدمي مردم شناس است و مي داند چطور با هر كس صحبت كند .

روز خواستگاري جهت احترام ، خاله و عمو را در جريان گذاشتيم . نوش آفرين كه سرش گرم زندگي خودش بود ، از همراهي با ما به دليل تنها ماندن بچه هايش شانه خالي كرد . من و نسرين و پدر و مادر شب پانزدهم آذر 1355 عازم خانه آقاي راد شديم . بين راه ، پدر پرسيد :

- پدر و مادرشم ميدونن قبلاً با بيوه برادرت ازدواج كردي ؟


romangram.com | @romangram_com