#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_256
- بچه ها عاشق درسشن . وقتي فكر مي كنم سال ديگه نمي بينمش ، ناراحت ميشم . هر چي ميدونم ، از اونه . كلي كتاب بهم توصيه كرده . هر كي مشكل فكري داشته باشه ، با اون مشورت ميكنه . من اول موضوع بهمن رو با اون در ميون گذاشتم . با هردومون صحبت كرد و وقتي گفت كنار هم خوشبخت ميشيم ، جرأت پيدا كردم و اميدوار شدم .
- دلم ميخواد راجع به من و شيرينم نظر بده . بد نيس قضيه ما رو مطرح كني .
- انگار مي ترسي شيرين وفادار نمونه . فكر نكن چون قبلاً زن داشتي ، بايد خودتو دست كم بگيري . اصلاً اين طور نيس . هرگز اين مسئله رو كه پيش از اين با كس ديگه ازدواج كردي ، جدي نگير . بالاخره ميدونسته .
هوا كاملاً تاريك شده بود كه به خانه رسيديم . مادر مثل هميشه كنجكاو بود تا آن وقت شب كجا بوديم . مي گفت ما خواهر و برادر چه سرو سري داريم كه گاهي درِ گوش پچ پچ مي كنيم و بعضي اوقات تا ساعت ها با هم هستيم . حق با او بود . نه مادر نه من هرگز سراغ نداشتيم خواهر و برادري اين چنين صميمي باشند و اين همه براي هم حرف داشته باشند . وقتي به مادر گفتم شام خورديم ، باحالتي كه بوي گله مي داد ، گفت :
- خب بگين خونه كسي مهمون بودين ، خونه بهمن يا اون دختره .
- هر چار نفر با هم بوديم و برا آينده نقشه مي كشيديم .
مادر چهره در هم كشيد و گفت :
- وا ، به حق چيزاي نشنفته ! يه وقت به آقا جون نگين كه قيامت ميكنه . هنوز هيچي نشده با هم رفتين گردش و تفريح !؟ ايم اين كارو چي ميذارين ؟
romangram.com | @romangram_com