#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_255

چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان يغما را

همگي براي نسرين كف زديم . شيرين به شوخي گله كرد چرا او را تشويق نكرديم . براي او هم دست زديم . خلاصه گفتيم وخنديديم . بوي كباب و دل و جگر و قلوه كه از هر طرف به مشام مي رسيد ، اشتهايمان را باز كرد . هر كدام چيزي سفارش داديم و مشغول خوردن شديم . هوا رو به تاريكي مي رفت كه فرحزاد را ترك كرديم . شيرين را كه خانه اش فاصله زيادي با فرحزاد نداشت ، اول از همه رساندم . بهمن در خيابان امير آباد پياده شد و من و نسرين هم راهي خانه شديم . بين راه به نسرين گفتم :

- به نظرم اومد رفتار شيرين نسبت به روزاي اول آشنايي مون كمي فرق كرده .

نسرين مثل هميشه كه با منطق حرف مي زد ، گفت :

- اون وقتا اميد نداشت همسرت شه . حالا قضيه فرق ميكنه ، نميشه كه زن و مرد هر چي تو چنته دارن به دفه بريزن بيرون .

صحبت از ماندگاري عشق شد . نسرين از قول استادي كه مرشدش بود ، گفت « دوست داشتن و عشق زن و مرد هرگز پيوسته نيست ، در واقع دوست داشتن در تمامي لحظات و دقايق و تا آخر عمر امري محال است . حتي تظاهر به آن نيز دروغ و رياست . عشق از بين نمي رود ، تغيير شكل مي دهد و علاقه و عاطفه جايگزين آن مي شود و شايد هم عادت . ما نبايد انتظار عشق قبل از ازدواج را از همسرمان داشته باشيم . »

هيجان زده گفتم :

- كاش منو با استادت آشنا مي كردي . انگار خيلي چيزا درباره عشق و دوست داشتن ميدونه .


romangram.com | @romangram_com