#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_244
- نميدونم . فعلاً خيلي همديگه رو دوست دارين . چون عشق شيرين از سال ها پيش تو وجودش ريشه دوونده مسلماً عاشق تره و همين باعث ميشه از تو بيش از يه شوهر معمولي انتظار داشته باشه . سعي كن انتظاراتش رو برآورده كني .
آن گاه از قول استاد فلسفه اش گفت « آغاز هر پيوندي بايد همراه با صداقت باشد . افراد خردمند كه خود را وقف رشد با عشق و اعتماد متقابل در كنار يكديگر مي كنند ، چه دو عاشق باشند چه دو شريك تجاري ، بايد نگرش ها و انتظارات خود را از همان ابتدا با صداقت مطرح سازند . »
آن قدر با نسرين گرم صحبت بوديم كه نيما را فراموش كرديم . مثل دفعه قبل روي صندلي عقب به خوابي عميق فرو رفته بود . نگاهي به او كردم و گفتم :
- خوش به حالش . كاش آدم هميشه تو اين سن و سال ميموند و هيچ غم وغصه اي نداشت .
ساعت حدود نه و نيم بود كه به در خانه مادر مهين رسيديم . نيما خوابش سنگين بود . او را بغل كردم و به طرف در رفتم . نسرين زنگ را فشار داد . بعد از چند لحظه مهين در را به رويمان باز كرد . سلام و احوالپرسي گرمي كرد ، نيما را از من گرفت و با تشكر گفت :
- بالاخره پسر برادرته ، در واقع تو پدرش بودي ، بد نيس گهگاه يادي ازش بكني .
با خوش رويي گفتم :
- حتماً و شايدم ...
romangram.com | @romangram_com