#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_245
مي خواستم بگويم اگر قبول كند ، او را براي هميشه پيش خودم مي برم اما چيزي نگفتم . خداحافظي كردم و به طرف اتومبيل رفتم . مهين چند دقيقه اي با نسرين حرف زد . نمي دانستم چه مي گويد . لابد باز خودش را سرزنش مي كرد يا مرا مقصر مي دانست .
در راه برگشت به خانه ، نسرين ناراحت بود . براي مهين دلسوزي مي كرد . گفت :
- نميدونم چه كسي رو باعث و باني بدبختي مهين بدونم . هر چي فكر مي كنم ، نميتونم رو كسي انگشت بذارم .
- چرا نميدوني ، اولش ارتش كه شوهرش رو قربوني جنگي كرد كه هيچ ربطي به ما نداشت ، بعدم پدر و مادر كه ازدواج با اونو بهم تحميل كردن . حتي مادر مهينم مقصر بود .
- اصولاً وقتي ما احساس مي كنيم بهمون ظلم شده ، دنبال يكي مي گرديم كه سرزنشش كنيم . خودمونو قربوني وبقيه رو مقصر به كسي ميگن كه عمداً كاري رو انجام بده . پدر كه قصد بدي نداشت ، تو نبايد به دلت دروغ مي گفتي . همون موقع كه همه منو بچه ميدونستن ، برام از آب روشن تر بود ازدواجت با مهين عاقبت خوشي نداره .
- تو با اين كه سن وسالي نداشتي ، پيش بيني كرده بودي من و مهين خوشبخت نميشيم . اما پدر و مادر و برادر مهين و حتي مادرش اينو نفهميدن . واقعاً كه باعث تعجبه .
صحبت ازدواج مهين پيش آمد . گفتم :
- نميدونم چرا وقتي گفت قصد داره با يوسف ازدواج كنه ، ناراحت شدم و ازش بدم اومد .
romangram.com | @romangram_com