#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_243

- نه ننه ، زن شوهر ميخواد ، چرا كه هر مردي زن ميخواد . بيچاره هنوز خيلي جوونه . آدم از كار خدا سر در نمياره .

موقع شام شد . نيما گاهي كنار من و گاهي روي زانوي پدر و مادر مي نشست . بعد از شام ، ساعت نه بود كه من و نسرين به اتفاق نيما خانه را ترك كرديم . بين راه با نسرين از هر دري حرف زديم . پرسيدم :

- تو باور داري خوشبختي و بدبختي آدما رو شانس و اقبال تعيين ميكنه ؟

- شانس بي تأثير نيس ، اما عقل آدم اساس خوشبختي و بدبختيه . بعضي اتفاقات پيش بيني نشده سرنوشت آدما رو عوض ميكنن ، مثلاً سقوط هواپيماي ناصر ، كي تصور مي كرد اون كشته شه و سرنوشت مهين بكلي تغيير كنه . اما ازدواج شما عاقلانه نبود ، يكي جبره يكي اختيار .

نسرين در بيان مطلب خيلي مسلط بود . من كه از او بزرگتر بودم ، قدرت چنين تجزيه و تحليلي نداشتم .

صحبت از صداقت پيش آمد . گفت :

- استادمون گاهي نكته هايي رو مطرح ميكنه كه واقعاً جالبه . يكي از گفته هاش رو درباره صداقت يادداشت كردم « اين كه عدم صداقت و ناراستي يكي از عوامل اصلي شكست در پيوندهاست ، واقعيت دارد . چه بي صداقتي ها كه خانواده ها را از هم پاشيده ، حتي عشاق را واداشته به يكديگر آسيب جسمي وارد كنند كه نامش جنايت از روي تعصب است . »

- فكر مي كني عاقبت من و شيرين به كجا بكشه ؟ من مردي هستم كه بتونم خوشبختش كنم يا اون زنيه كه كنارش آرامش داشته باشم ؟


romangram.com | @romangram_com