#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_240
- نميدونم داداش ، امروز نديدمش .
متوجه منظورش شدم . در فرصتي كه مادر در آشپزخانه بود ، گفت :
- نمي خواستم جلو مادر چيزي بگم . بهمن مي گفت پدر و مادر و بقيه كس و كارش خيلي از خونواده ما خوششون اومده و حتي برا اين انتخاب تحسينش كردن . فقط منتظر خبر ما هستن تا مراسم نامزدي برگزار شه .
هوا تقريباً تاريك شده بود كه پدر از راه رسيد . نيما به طرفش دويد . پدر او را بغل كرد و بوسيد . نم اشك در گوشه چشمانش پيدا بود . به او حق مي دادم . گرچه وانمود مي كرد آدمي صبور و پر تحمل است و به قول خودش در زندگي كلي سختي كشيده ، اما هرگز نمي توانست مرگ پسرش را فراموش كند . ضربه اي كه مرگ نابهنگام ناصر به خانواده زده بود به قدري دردآور بود كه اثراتش به سادگي محو نمي شد .
جريان تلفن مهين و آوردن نيما را براي پدر تعريف كردم . سري با تأسف تكان داد و گفت :
- چقدر خوب مي شد به خاطر نيما آشتي ميكردين .
گفتم :
- نگران مهين نباشين ، شوهرش رو انتخاب كرده . آقا يوسف رو كه ميشناسين ، پسر خاله مادرش ، هنوز چشمش دنبال مهينه .
romangram.com | @romangram_com