#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_239

نيما كه از شادي روي پا بند نبود ، روي زانوهاي مادر نشست و گفت :

- مامان بزرگ ، بابا قول داده هميشه منو ببره گردش .

اشك در چشمان مادر حلقه زده بود . دستي به سر نيما كشيد و گفت :

- تو ديگه بچه نيستي مادر ، بايد بفهمي نادر بابات نيس ، اون عموته ، عمو نادر .

و در حال بغض نيما را با من تنها گذاشت و به يكي از اتاق ها رفت . صداي گريه اش را مي شنيدم . خيلي ناراحت شدم اما به خاطر نيما به روي خودم نياوردم . همان لحظه نسرين از راه رسيد . نيما با خوشحالي به طرفش دويد . نسرين او را در آغوش گرفت و بوسيد و قربان صدقه اش رفت . قرار شد نيما تا آخر شب آنجا بماند كه پدر هم او را ببيند . من به طبقه دوم رفتم تا لباس راحتي بپوشم . نيما هم دنبالم آمد . در عالم كودكي سؤال هايي مي كرد كه برايم عجيب بود . نمي توانستم آن طور كه بايد ، توجيهش كنم . فكر كردم اگر مادرش رضايت دهد و خود نيما هم بخواهد ، او را براي هميشه پيش خودم نگه دارم ، اما او هر دوي ما را با هم مي خواست .

با مادر و نسرين در آن مورد صحبت كردم . آنها هم نظرشان اين بود كه مراقبت از پسري كنجكاو و بازيگوش مثل نيما از عهده مهين خارج است .

نيما را به حال خودش رها كردم و از نسرين درباره خانواده بهمن پرسيدم .

نسرين كه نمي خواست جلوي مادر حرفي بزند مبادا مورد بازخواست قرار گيرد ، با لحني حاكي از خودداري گفت :


romangram.com | @romangram_com