#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_238
- مثل اينكه قسمت من آقا يوسفه . من كه نميتونم تا آخر عمر بي شوهر بمونم ، هنوز سي سالم نشده . يوسف با برادرم صحبت كرده ، دو شب پيش اينجا بودن . آدم بدي نيس . پشيمون شدم بعد از ناصر با اون ازدواج نكردم . شك ندارم بهم وفادار ميمونه ، چرا كه اونم قبلاً زن داشته .
- من وعده وفاداري نداده بودم كه يوسف رو وفادارتر از من ميدوني .
- به هر حال قسمت اين بوده ...
مهين داشت همان حرف هاي تكراري را به ميان مي كشيد كه با عصبانيت دست نيما را گرفتم و از در بيرون رفتم .
نيما از اين كه مثل گذشته كنار من نشسته بود و با دنده و بوق و داشبرد اتومبيل بازي مي كرد ، خيلي خوشحال بود . نمي دانم چرا وقتي مهين موضوع ازدواج يوسف را پيش كشيد ، ناراحت شدم . به من چه ربطي داشت . او هم مثل من حق داشت ازدواج كند . در عين حال كه به حرف هاي مهين فكر مي كردم ، به سؤال هاي نيما هم جواب مي دادم . سعي مي كردم با زبان كودكانه به او بفهمانم من و مامانش ديگر زن و شوهر نيستيم . خلاصه گشتي در خيابان ها زديم . برايش كلي خوردني و اسباب بازي خريديم و راهي خانه شديم . مادر تا نيما را با من ديد ، با حالتي شگفت زده برايش آغوش باز كرد و صورتش را غرق بوسه كرد . از خوشحالي داشت پر در مي آورد . گفتم :
- امروز مهين زنگ زد اداره گفت نيما دلش تنگ شده . منم رفتم دنبالش .
مادر تحسينم كرد و گفت :
- بچه برادرته ، بزرگش كردي ، نميشه كه از يادش ببريش .
romangram.com | @romangram_com