#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_237

پيش از جدايي ، تصور مي كردم اگر روزي به دوران مجردي برگردم ، چنين و چنان مي كنم و افكارم از هر قيد و بندي رها خواهد شد ، اما انگار اشتباه مي كردم . ذهنم درگير شيرين بود و دل نگران نيما بودم كه به من علاقه داشت . به آينده نسرين هم فكر مي كردم مبادا نتواند خودش را با آداب و رسوم طايفه اي كه زمين تا آسمان با ما فرق داشتند ، وفق دهد و حسرت زندگي فعلي از پا درش بياورد .

آن روز طبق وعده اي كه با مهين گذاشته بودم ، ساعت سه بعد از ظهر زنگ در خانه مادرش را به صدا در آوردم . مهين و نيما دم در آمدند . نيما تا نگاهش به من افتاد . با حالتي بي قرار خودش را در آغوشم انداخت . بغض گلويش را گرفته بود . مي گفت چرا سري به او نمي زنم . مهين هم متأثر از اشك هاي نيما به گريه افتاد . هر سه گريه كرديم . با آن حال نمي توانستم رانندگي كنم . مهين تعارف كرد چند دقيقه اي بنشينم . مادرش خانه نبود . برايم چاي آورد ، روبرويم نشست و گفت :

- ديدي چه سرنوشتي داشتم نادر ، ديدي روزگار باهام چه كرد ! شوهرم رو كه منو مي پرستيد و از جونش بيشتر دوسم داشت ، مفت و مسلم از دست دادم . به حرف اين و اون و به اميد شايد و بايد ها با تو ازدواج كردم . سه سال و نيم سعي كردم ذره اي تو دلت جا واكنم اما نشد . نيما دلش به تو خوش بود . اين بچه چه گناهي كرده ، طفلكي حيرون مونده . تا چشم وا كرده تو رو بابا صدا زده ، حالا همگي بهش ميگيم پدرت كس ديگه س و نادر عموته . ديوونه شده ، باورش براش سخته . شبا تو خواب حرف ميزنه ، خلاصه خيلي بي تابي ميكنه . نميتونيم به سؤالاش جواب بدم .

نيما كه كنارم نشسته بود ، وسط حرف مادرش پريد و گفت :

- بابا يا عمو ، نميدونم چي صدات كنم ، ميشه با مامان بريم خونه خودمون ؟

آهي عميق كشيدم . مانده بودم چه بگويم . مهين گفت :

- نه پسرم ، نميشه .

يك آن عاطفه و شايد هم عقل و احساسي كه در آن لحظه برايم ناشناخته بود ، بر من غلبه كرد . از ذهنم گذشت به شيرين و عشقمان پشت پا بزنم . دست مهين و نيما را بگيرم و به خانه ونك بروم و به خاطر نيما هم كه شده زندگي كنم . كم كم اين ذهنيت داشت قوت مي گرفت . نگاهي به مهين انداختم . انگار فهميده بود در دلم چه مي گذرد . گفت :


romangram.com | @romangram_com