#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_236

- چه اشكالي داره . مگه فقط دختر ماس كه دور از پدر و مادر زندگي ميكنه .

مادر با ناراحتي گفت :

- واي خدا مرگم بده ، من طاقت دوري نسرين رو ندارم .

به آنها گفتم بهمن در تهران خانه و زندگي دارد و اگر هم ساكن شيراز شود ، سالي يكي دو بار به ديدنشان مي رويم .

نسرين معمولاً روزهايي كه كلاس داشت ، با سرويس دانشجويان دختر به دانشكده مي رفت و گاهي كه به سرويس نمي رسيد ، خودم مي رساندمش . آن شب ديگر فرصت صحبت نبود . به او گفتم فردا مي رسانمش تا به اين بهانه كمي با هم تنها باشيم . روز بعد تو راه دانشكده از سنت ها و عقايد آدم هاي هم سن وسال پدر و مادر حرف زديم و كلي انتقاد كرديم . صحبت شيرين به ميان آمد . گفتم :

- خيلي دلش ميخواد بهمن رو ببينه . قرار گذاشتم روز دو شنبه بعد از وقت اداري بريم بيرون و شام رو به اتفاق تو رستوران بخوريم .

آن روز با شيرين تماس گرفتم و قضيه شب گذشته و مراسم خواستگاري را برايش تعريف كردم و براي ساعت دو بعد از ظهر روز دوشنبه قرار گذاشتيم .

به محض اين كه گوشي را گذاشتم ، تلفن زنگ زد . مهين بود . پس از سلام و احوالپرسي ، به من تبريك گفت و از خداوند براي نسرين آرزوي خوشبختي كرد . براي اين كه تماس با من را توجيه كند ، گفت نيما يكي دو روز است بهانه خانه مادر بزرگ را مي گيرد . اگر امكان دارد ، بعد از اداره دنبالش بروم . حرفي نداشتم ، گفتم منتظر باشد . راستش دلم هواي نيما را كرده بود . مهين تمام سعي اش را مي كرد نيما را با واقعيت روبرو كند . اما دلبستگي او به من و مادر به حدي بود كه نمي توانست براحتي فراموشمان كند .


romangram.com | @romangram_com