#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_235

- هر چيزي رسم و رسوماتي داره . منم تعجب كردم نسرين تو جمع نشسته بود .

خاله و عمه هم نق مي زدند . چيزي نمانده بود نسرين از كوره در برود . به او اشاره كردم ساكت باشد . گفتم :

- البته همگي درست مي فرمايين ، اما اين خونواده اي كه من ديدم و دو روز تو شيراز مهمونشون بودم ، اهل اين حرف نيستن . اتفاقاً اگه نسرين مي رفت تو اتاق و بيرون نميومد ، بهشون بر مي خورد . دوره زمونه خيلي عوض شده . شمام آقاجون ، اصلاً خودتونو ناراحت نكنين . راستش نسرين قصد داشت چيزي نگه و حتي از آشپزخونه يا اتاق بيرون نياد . من اصرار كردم . گفتم صورت خوشي نداره . ناسلامتي اونا از راه دور اومدن نسرين رو ببينن . نمي شد كه قايمش كنيم و اجازه حرف زدن بهش نديم .

كم كم آنها از حالت تهاجمي بيرون آوردم و نظرشان را درباره بهمن و خانواده اش پرسيدم . پدر گفت :

- از وجناتشون معلومه آدماي خوبي هستن .

مادر هم عقيده داشت و عمو و عمه و خاله هم خوششان آمده بود . نوش آفرين به موضوعي اشاره كرد كه زياد خوشايند مادر نبود . گفت :

- اين طور كه من بو بردم ، نسرين بايد برا هميشه شيراز زندگي كنه .

اخم هاي مادر بي اختيار تو هم رفت . پدر گفت :


romangram.com | @romangram_com