#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_234

پس از آن همه صحبت و شادي و كف و هورا ، چنان سكوتي در فضاي هال و پذيرايي حاكم شده بود كه انگار هيچ كس خانه نيست . پدر گوشه اي نشسته بود و فكر مي كرد . مادر ماتم زده به نسرين خيره شده بود . عمه و عمو و خاله هم دست به چانه حرفي براي گفتن نداشتند . نمي دانم چرا همه اين طور بغ كرده بودند . به نسرين اشاره كردم به توصيه ام عمل كند و خودش را پشيمان نشان دهد .

نسرين از جايش بلند شد و با حالتي پشيمان گفت :

- انگار نبايد حرف مي زدم ، خيلي ناراحت شدم . چقدر بد شد !

پدر كه به شدت كلافه بود ، گفت :

- قربون آدم چيز فهم ، خوبه كه خودت فهميدي كار خوبي نكردي . آخه تو چطور نميدوني تو مراسم خواستگاري دختر حرف نميزنه . حتي خودشو آفتابيم نميكنه ، شيريني و شربت و چاي مياره و غيبش مي زنه .

مادر به حالت تغير از نسرين رو برگرداند و گفت :

- به حق چيزاي نديده و نشنفته . آخه دختر ، رو در روشون چشم انداختي و مثا زناي هفت كَره وراجي كردي ، نميگن عجب دختر پر رويي داشتي !

عمويم گفت :


romangram.com | @romangram_com