#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_233

نوبت به نسرين رسيد . انگار حرف زدن را از ياد برده بود . صورتش سرخ شد و عرق بر گونه هايش نشست . شرم حضور و حالتش برايم جالب بود . بالاخره با هر جان كندني بود ، گفت :

- با اجازه پدر و مادرم و شما ، اميدوارم بهمن خان رو از انتخابي كه كرده پشيمون نكنم . از ايشونم ميخوام منو شرمنده پدر و مادر و برادر و قوم و خويشام نكنه .

پدر تا بناگوش سرخ شد . هرگز رسم نبود دختري در مراسم خواستگاري لب باز كند . مادر رو ترش كرده بود و عمويم به نشانه اين كه عجب دوره و زمانه اي شده ، سر تكان مي داد . با صرف چاي و شيريني و ابراز شادماني جمع ، پدر و مادر از حالت چند لحظه قبل بيرون آمدند . شك نداشتم بعد از رفتن مهمان ها پدر از دماغ نسرين در مي آورد چرا بر خلاف سنن و آداب عمل كرده و با اين طرز حرف زدن خودش و خانواده اش را دست كم گرفته .

احمد خان پدر بهمن پيشنهاد كرد روزي را براي مراسم نامزدي تعيين كنيم . پدر كه مي خواست خودي نشان بدهد و همان جلسه اول كار را يكسره نكند ، گفت :

- بالاخره شما قدم رنجه كردين و اومدين خواستگاري ، مام بايد سبك سنگين كنيم و بعد از مشورت به شما جواب بديم .

بدون يك كلمه حرف پذيرفتند . چند دقيقه اي از هشت شب گذشته بود كه به قصد رفتن از جايشان بلند شدند . ضمن خداحافظي و تعارفات مرسوم ، از فرصت استفاده كردم ، نسرين را به آشپزخانه كشيدم و گفتم :

- يادت باشه بعد از رفتن اينا فوري خودتو پشيمون نشون بدي و حتي ناراضي كه چرا سنت خانوادگي رو شكستي و بر خلاف ميل پدر و مادر حرف زدي . اگه شروع كنن ، يه هفته بهت گير ميدن .

متوجه منظورم شد و قول داد از خودش انتقاد كند مبادا عصبانيت پدر شعله ور شود . پس از آن ، بهمن و خانواده اش را تا دم در بدرقه كرديم ، با اين اميد كه اين وصلت صورت گيرد و رفت و آمد دو خانواده دائمي شود .


romangram.com | @romangram_com