#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_232

حواسم به پدرم بود . دنبال كلمات مي گشت تا كم نياورد . در عين حال ، فهميده بود خانواده داماد از لحاظ مالي و حتي شخصيت و موقعيت اجتماعي برتر از خانواده ما هستند . خدا خدا مي كردم حرف بي ربط نزند . بادي در غبغب انداخت و گفت :

- اولاً هر ميوه خوبي كه تو باغ به عمل مياد يا هر گل خوشبويي كه تو باغچه سبز ميشه ، به زحمت باغبون بستگي داره . دوم اين كه من شيرازيا و قشقاييا رو خوب مي شناسم ، آدماي گرم و مهمون نواز و با معرفتي هستن . باهاشون سال ها تجارت مي كردم ، خيلي خوش حساب و خوش قولن . به هر حال قسمت اين بوده كه با قشقاييا فاميل شيم . حرفي ندارم ، اميدوارم پاي هم پيرشن .

همه براي پدر كف زدند . مادر بنده خدا هول شده بود ، نمي دانست چه بگويد . بالاخره گفت :

- از شما چه پنهون ، نسرين آخرين بچه منه و عزيز دردونه پدر و مادر و خواهر و تنها برادرش . كاش اون يكي برادرشم زنده بود ...

بغض گلويش را گرفته بود . من به قاب عكس ناصر كه با لباس خلباني كنار هواپيما ايستاده بود ، اشاره كردم و خيلي مختصر ماجرا را شرح دادم .

احمد خان با تأسف سر تكان مي داد . بحث سياسي و ندانم كاري حكومت كه چرا جوان هاي مردم را به جنگي ناخواسته كشيد ، پيش آمد . نوش آفرين و نسرين پذيرايي مي كردند . عمو و خاله و عمه تحت تأثير ابهت خانواده بهمن قرار گرفته بودند . حرفي كه در شأن آن جمع باشد ، نداشتند و گفتند مبارك است .

پدر بهمن گفت هر شرطي را مي پذيرد . سپس از بهمن خواستند نظرش را بگويد . او با همان اعتماد به نفسي كه خانواده اش داشتند ، رو به پدر و مادر و من كرد و گفت :

- فقط ميتونم بگم سعي مي كنم دوماد خوبي برا شما بشم و شوهر دلخواهي براي نسرين .


romangram.com | @romangram_com