#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_231
- حسين خان خيلي شوخ طبعه . ديگه دوره زور نيس . دختر و پسراي امروزي مثل ماها نيستن ، عقلشون بيشتر ميرسه . خواستن و عشق و عاشقيم كه دروغ نيس . خلاصه بهمن ما دختر شما رو از دل و جون ميخواد . مام با اولين نگاه متوجه شديم بهمن بي سليقه نيس . معلومه كه شماها خونواده اصيل تهروني هستين ، چه بهتر كه با تهرونيا وصلت كنيم و فاميلمون زياد شه .
طرز حرف زدن مادر بهمن بيشتر ايلياتي و خيلي ساده و خودماني بود .
نوبت احمد خان كه رسيد ، گفت :
- از قديم گفتن برادرو ببين خواهرو بپسند . وقتي نادرخان تشريف آورد شيراز و منت به ما گذاشت ، از رفتار و اخلاقش پي برديم خوب تربيت شده . پيش خودمون گفتيم حتماً خواهرشم به اون رفته . به قول معروف ما بهشت رو نديده خريديم .
خواهر بهمن گفت :
- من حرف خاصي ندارم . فقط اينو بگم كه نميذاريم آب تو دل عروسمون تكون بخوره .
نوبت به برادر بهمن ، بهنام رسيد كه مهندس كشاورزي بود و همسر و دو فرزند داشت . بهمن قبلاً به نسرين گفته بود برادرش آدمي بذله گوست و هيچ وقت دست از شوخي بر نمي دارد . بهنام گفت :
- وقتي ديدم بهمن تو شيراز بند نميشه ، فهميدم پاي كسي در ميونه اما فكر نمي كردم برادرم اينقدر با سليقه باشه و بزنه رو دست همه .
romangram.com | @romangram_com