#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_230
نسرين از خوشحالي روي پا بند نبود . مادر براي همه جوان هاي دم بخت بخصوص من و نسرين دعا مي كرد و به ياد ناصر گاهي اشك از گوشه چشمش سرازير مي شد . نوش آفرين دلداريش مي داد و مي گفت حالا كه مراسم خواستگاري در پيش است ، گريه شگون ندارد .
بالاخره روز جمعه بيستم مهر كه براي نسرين روزي فراموش نشدني بود ، فرا رسيد . آن روز پيراهني با زمينه صورتي كه گل هاي ريز و درشت بنفش داشت پوشيده بود و موهاي پر پشت و بلندش را خيلي ساده آرايش كرده بود . نوش آفرين يكريز قربان صدقه اش مي رفت و مي گفت خوشا به حال بهمن كه چنين فرشته اي نصيبش شده .
تا حالا از عمه و خاله و تنها عمويم حرفي به ميان نياوردم . با آنها رفت و امد نزديك مه هر هفته خانه همديگر برويم ، نداشتيم . فقط پسر عمويم مصطفي گهگاه به ما سر مي زد . مصطفي تراشكاري داشت و وضع مالي اش خوب بود . تقريباً هم سن و سال بوديم و گاهي هم سر به سر يكديگر مي گذاشتيم . يكي از دختر خاله ها هم كه با نسرين جور بود ، بدش نمي آمد با من ازدواج كند . خلاصه عمو و عمه و خاله را هم دعوت كرده بوديم . همه اعضاي خانواده آماده پذيرايي از بهمن و خانواده اش بودند . اگر بگويم ضربان قلب نسرين را احساس مي كردم ، دروغ نگفته ام . پدر هم آن روز به احترام مهمان ها حسابي به خودش رسيده و سر و صورتي صفا داد .
چند دقيقه اي به ساعت چهار مانده بود كه صداي چند اتومبيل كه پشت هم داخل كوچه مي شدند ، شنيده شد . در را باز كردم و با توجه به آشنايي قبلي ، به استقبالشان رفتم . بهمن و پدرش احمدخان و مادر و برادر و يكي از خواهرها و عموش كه به نظر مي رسيد از پدرش بزرگتر است ، با شيريني و دسته گلي بزرگ و زيبا دم در ايستاده بودند . به آنها خوشامد گفتم و به اتفاق داخل شديم . هنوز به در ورودي ساختمان نرسيده بوديم كه نسرين و پدر و مادر به پيشوازشان آمدند . نگاه ها بيشتر به نسرين بود كه با وقار تر از هميشه كنار پدر و مادر ايستاده بود . عقيده پدر و مادر اين بود كه نسرين مطابق سنت رفتار كند و بعد از نشستن مهمان ها با ناز و ادا چاي و شربت بياورد اما براي اولين بار در فاميل سنت ما شكسته شد . عروس خانم خودش به استقبال داماد آمده بود ، طوري كه عمو و عمه و خاله ماتشان برد .
مهمان ها با احترام به سالن پذيرايي هدايت كرديم . مادر و خواهر بهمن نگاه از نسرين بر نمي داشتند . پيدا بود مورد پسند قرار گرفته . بعد از احوالپرسي و تعارف معمول و ابراز خوشحالي دو خانواده از آشنايي با يكديگر ، نسرين با اشاره نوش آفرين به آشپزخانه رفت و بعد از چند دقيقه با سيني شربت برگشت . بدون دستپاچگي به تك تك مهمان ها تعارف كرد و به بهمن كه رسيد ، نگاهشان چنان در هم تلاقي كرد كه مادر بهمن با خوشحالي هر چه تمام تر كف زد و بقيه شروع به كف زدن كردند و مبارك باد گفتند .
از طرز رفتارشان پيدا بود هيچ مشكلي وجود ندارد و همه راضي به آن وصلت هستند . نسرين سيني شربت را به نوش آفرين كه مسئول پذيرايي بود ، داد و گوشه مبل نشست و با حجب و حياي خاص دختران در اين جور مراسم ، سرش را پايين انداخت . مادر بهمن با اشاره به حسين خان عموي بهمن فهماند كه شروع كند . حسين خان سينه اش را صاف كرد و پس از كلي مقدمه چيني كه عجب روزگاري است و معلوم نيست سرنوشت انسان ها چگونه رقم مي خورد و در تصورشان هم نمي گنجيد دختري تهراني عروسشان شود ، با لهجه خاص عشاير قشقايي و كمي هم شيرازي گفت :
- بهتره اول خودمونو معرفي كنيم . من حسين خان عموي بهمن ، ايشون پدرش احمد خان ، اينم مادرش فخر الملوك كه از خوشحالي آروم و قرار نداره و اين دو تا جوونم بهدخت و بهنام خواهر و برادر بهمن . ما در اصل عشاير قشقايي هستيم و با اين كه سال ها تو شهر زندگي كرديم ، هنوز لهجه و طبيعت عشايري داريم و به هر كسي كه يا علي بگه تا آخر عمر وفادار مي مونيم . حالا اين پدر داماد و اين خود داماد . پيش از اين كه صحبتي بشه ، وظيفه خودم ميدونم بگم ما اگه چيزي رو بخوايم اول با زبون خوش و متين ميگيم و اگه نشد با پول ، بعدم به زور تفنگ و دعوا ...
مادر بهمن كه خنده از لبانش دور نمي شد و نيم نگاهي هم به نسرين داشت ، گفت :
romangram.com | @romangram_com