#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_229
- انشاالله بعد از اين كه مراسم خواستگاري نسرين به خوبي و خوشي تموم شد . بالاخره قراره رسماً از شيرين خواستگاري كنين .
چهره پدر كمي تو هم رفته بود . هنوز نمي توانست قبول كند پسرها و دخترها بدون اجازه پدر و مادر براي زندگي شان تصميم بگيرند . دست خودش نبود . سنتي فكر مي كرد و اين جور مسايل برايش قابل فهم نبود .
آن شب چه خواب راحتي كردم ، همه چيز بر وفق مراد بود . روز بعد به شيرين زنگ زدم و ماجراي شب گذشته را تا حدودي تعريف كردم . او هم خوشحال شد و گفت پدر و مادرش هر روزي كه ما تعيين كنيم ، پذيرايمان خواهند بود .
در فاصله آن شب تا بيستم مهر كه قرار بود خانواده بهمن به خواستگاري نسرين بيايند ، دوباره شيرين را ملاقات كردم . مطمئن بودم من و او هم بزودي سر سفره عقد خواهيم نشست . بيشتر درباره آينده حرف مي زدم . قصد داشتم از پدر خواهش كنم برايم آپارتماني نزديك خانه پدر شيرين بخرد . مي دانستم پدر حرفي ندارد . آدم خسيسي نبود ، خيلي راحت براي خانه و اتومبيل پول مي داد اما از ريخت و پاش و مخارج بي رويه بيزار بود .
چند روز قبل از مراسم ، بهمن به دفتر كارم آمد تا از رسم و رسوم تهراني ها بپرسد . دلش مي خواست آداب خواستگاري را درست به جا بياورد . با شناختي كه از پدر داشتم ، گفتم هيچ مشكلي پيش نخواهد آمد . خيالش از اين بابت راحت باشد .
نوش آفرين خواهر بزرگمان در زندگي خودش غرق بود و كاري به خير و شر كسي نداشت . يكي دو روز مانده به خواستگاري ، به كمك مادر آمد تا همه كارها به نحو احسن انجام شود . نوش آفرين از شوهرش خيلي تعريف مي كرد و از خداوند مي خواست بهمن هم مثل او مرد زندگي و درآمد و آينده نگر باشد . نسرين كه خنده اش گرفته بود ، مرا كناري كشيد و آهسته در گوشم گفت :
- اگه بهمن مثل محمد آقا باشه ، شبونه از خونه فرار مي كنم .
دو تايي خنديديم . مادر كنجكاو شده بود . گفتم با نسرين راجع به نوش آفرين و محمد آقا صحبت مي كرديم كه قرار است هفته ديگر به مناسبت خواستگاري من دوباره به زحمت بيفتند . مادر هم باور كرد .
romangram.com | @romangram_com