#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_228

- حالا هر چي بوده ، گذشته . ما چه ميدونستيم ، گفتيم گناه داره ، دختره با هزار اميد اومده تو اين خونه ... بگذريم . حالا اين دختر خانم كي هس كه دل و دين از نادر برده .

- حتماً آقا جون بهتر ميدونن .

پدر گفت :

- خودت ميدوني ، من وظيفه دارم تا اونجا كه در توانمه ، وسايل آسايش شماها رو فراهم كنم . اگرم ديدم بيراه ميرين ، جلوتون رو بگيرم ، همين .

مادر با كنجكاوي رو كرد به نسرين و گفت :

- تو مارمولك از همه چيز خبر داري . كيه ، همكلاسيته ، نكنه اون دختره س كه چند روز پيش اومده بود اينجا ؟

نسرين قاه قاه خنديد . من هم خنده ام گرفته بود . هر چه فكر كردم پدر از كجا بو برده ، فكرم به جايي نرسيد . ناگهان يادم آمد اوايل آشنايي با شيرين ، يك روز كه به دربند رفته بوديم ، يكي از فرش فروش هاي بازار را كه من و پدر را خوب مي شناخت ، ديده بودم اما هرگز فكر نمي كردم تا آن حد كنجكاو شده باشد كه به پدر در اين باره حرفي بزند . پدر سعي مي كرد زرنگي خودش را به رخ بكشد . من زياد پيگير نشدم اما مادر دست بردار نبود . نسرين خيلي مختصر به قضيه اشاره كرد . مادر به ذهنش فشار مي آورد بلكه شيرين و مادرش را كه بعد از مرگ ناصر به ديدن او آمده بودند ، به خاطر بياورد پدر هم وانمود كرد آقاي راد را كه سه چهار سال پيش با ما هم محل بودند ، به ياد دارد . نسرين از زيبايي و وقار شيرين چنان تعريف مي كرد كه مادر مشتاق شد هر چه زودتر او را از نزديك ببيند .

با خوشحالي گفتم :


romangram.com | @romangram_com