#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_227
- ما كه بدمون نمياد خودت زن پيدا كني . اگه بهت بر نميخوره ، ميخوام بگم بي عرضه بودي . كي تو اهل زن و دختر بودي ! تو مجلس زكا پا نميذاشتي ، هميشه از زن رو گردون بودي . خيال مي كردم مهين از سرت زياده ، نميدونستم عاشق ميشي .
جا خوردم ، زبانم بند آمده بود . نگاهي به نسرين انداختم . مادر هاج و واج مانده بود . اولين بار بود پدر با من از اين جور حرف ها مي زد . اشاره به موهايش كرد و گفت :
- من اين موها رو تو آسياب سفيد نكردم ، مورچه تو كاسه چيني راه بره جا پاش رو مي بينم . باعث و باني همه اينام خاطر خواهي تو نادر سربه راه و به قول معروف چشم و گوش بسته س .
مادر كه اخم هايش تو هم رفته بود ، رو كرد به پدر و گفت :
- وا ، خاطرخواه ، خاطرخواه كي حاجي !؟
- خود نادر بهتر ميدونه . كاش قبل از ازدواج با مهين بدبخت كه ميدونم يه چشمش اشك و يه چشمش خونه ، به من مي گفت كس ديگه اي رو ميخواد .
- نه آقا جون ، اون موقع كسي رو نمي خواستم . مهين مثل خواهرم بود . بس كه تو گوشم روضه خوندين ، بس كه مادر گفت زن برادرت بوده ، زن كي شه كه بچه برادرت رو پشت در خونه نخوابونه ، بس كه گفتين گناه داره . آنقدر گفتين كه بالاخره رضايت دادم . خود مهينم مقصر بود . بس كه گفت كجا بره ، اين خونه بوي ناصرو ميده ، من بوي ناصرو ميدم ... سه سال و نيم خون جيگر خوردم .
مادر كه زياد خوشش نمي آمد گذشته را به رخش بكشم ، گفت :
romangram.com | @romangram_com